کوهنوردان راه آزادی - آخرین قسمت | ویکی پدیا فارسی

کوهنوردان راه آزادی - آخرین قسمت

نسخه پی دی اف کتاب را می توانید از اینجا دانلود کنید.

موخره

 

آنها که در کوهستان مانده اند را فراموش نکنید، شب ها در کنار آتش، از گذرگاه های شما محافظت می کنند. گذرگاه هایی که شما می خواستید از آنها عبور کنید. پشتکار پر نخوت شان را شاید دیوانگی بنامید. اما روزهایی را به یاد آورید که شما نیز رویاهایی در سر داشتید....از سر آزردگی آنها را که در کوهستان مانده اند فراموش نکنید، آنها که مصمم بودند به ابدیت بپیوندند.

شاید هنوز در راه های ناشناخته ای قدم می گذارند که شما از ادامه آن دست کشیدید.

حکایت قدیمی لهستانی

 

دسامبر سال 2009 است و من در یک جشنواره دیگر فیلم های کوهستانی، این بار در ورشو، هستم. سالن شلوغ است اما شور و شوق افراد با آنچه که 15 سال قبل از آن در کاتوویچ می شد مشاهده کرد متفاوت است. جمعیت به هم تنه می زنند و در حال گپ و گفتگو وارد سینما می شوند. شور و حرارت را در میان آنها مشاهده می کنم و از دوست لهستانی ام می پرسم آنها در باره چه چیزی صحبت می کنند. او توضیح می دهد که در باره شغل، آینده کاری، هفته ای که در صخره های اطراف گذراندند، و مسیر دوچرخه کوهستان آن حوالی صحبت می کنند.

نظرم به دو زن مسن تر جلب می شود که با صورت های آفتاب سوخته نگاه خاصی دارند. می پرسم: "اونها کی هستند؟"

دوستم پاسخ می دهد: "اونها؟ آنا و کریستینا دو هیمالیانورد پیشکسوت و از همدوره های واندا. اون هم لژک که با کریستف صحبت می کنه. می خوان یک فیلم رو معرفی کنند." آنها با آن جمعیت شهری از زمین تا آسمان تفاوت دارند.

***

طی دو هفته بعد در هوایی سرد و پرباد، از این سر به آن سر کشور سفر می کردم تا با کوهنوردان، تاریخ دانان، و خانواده های کسانی که در کوه کشته شده بودند صحبت کنم. ساعت ها و ساعت ها در آشپزخانه و اتاق نشیمن شان می نشستم، به عکس های قدیمی زل می زدم و با اشتیاق به داستان های آنها از زمانه ای دیگر گوش فرا می دادم. متوجه می شوم که در دهه اول قرن 21 لهستان هنوز کوهنوردان زیادی دارد اما تعداد کمی از آنها در بلندترین قله ها فعالیت می کنند. بیشتر آنها یا به سنگ نوردی علاقه مندند یا به صخره نوردی در آلپ و تاترا.

این تغییر تا اندازه ای به دلیل کمبود کوهنوردان باتجربه از آن سال های طلایی است. حیرت آور است که قریب به 80 درصد از بهترین هیمالیانوردان آن دوران جان باخته اند. این ارقام این سوال را پیش می آورد که آیا آن نسل عمدا می خواستند خود را به کشتن دهند. به جز معدود هیمالیانوردانی که همچنان فعالند، مانند کریستف، آرتور، آنا چروینسکا، و پیوتر پوستلنیک، کس دیگری از آن ببرهای تیزپا باقی نمانده است. شاید کوهنوردان "دوران طلایی" چنان میراثی از تحمل شدائد و شهادت به جا گذاشته اند که نسل جوان علاقه ای به دنبال نمودن آنها ندارد. یا شاید به اندازه ای پیش کسوت باقی نمانده است که بتواند نسل بعدی را پرورش دهد. کجاست آن تیم های بزرگ، نظیر یورک و آرتور، یا زاوادا و "پسرانش"؟ کمبود ترکیبی جادویی از سازماندهی، آمادگی جسمانی، و صعودهای بلند به شدت محسوس است.

کوهنوردان آن دوره با صعود قله های بلند، سال ها از پی هم، و گاه ماه ها بدون وقفه، به آن درجه از توانایی رسیدند. آنها به آن درجات عالی علیرغم – و شاید به دلیل – سیستم نابسامان اقتصادی و سیاسی دست یافتند. کوهنوردان لهستانی سیستم کمونیستی را به نفع خودشان به کار گرفتند. آنها اقتصاد بازار سیاهی راه انداختند که هزینه های برنامه هایشان را تامین می کرد. آنها از امکانات رفاهی که دیگران در سفرهایشان استفاده می کردند بهره مند نبودند. پولی برای استخدام باربر وجود نداشت. به جای هواپیما با کامیون سفر می کردند و وسایل خارجی در اختیار نداشتند. اما بعد از هر برنامه باقی مانده پول را بین یکدیگر تقسیم کرده و با دستان پر به کشورشان باز می گشتند. آرتور می گفت: "بعد از برنامه ما در لهستان آدم های ثروتمندی بودیم." اما آن نحوه کسب درآمد دیگر کارساز نیست زیرا دموکراسی و تورم با هم آمده اند؛ قیمت ها اکنون بسیار بالاتر از آسیاست.

به علاوه پشتیبانی دولتی از کوهنوردان نیز به مقدار زیادی کاهش یافته است. و برای آنکه برنامه های بزرگ کشش کمتری داشته باشند، حال کاملا این امکان فراهم است که با باقی ماندن در لهستان شغل و درآمد خوبی دست و پا کرد. رها کردن آن شغل های پردرآمد در مقابل سپری کردن ماه ها در برنامه های بزرگ دیگر در کسی انگیزه ایجاد نمی کند. خیلی چیزها را ممکن است از دست بدهند. هر کدام از قطب های هیمالیا نوردی – بریتانیا، لهستان، اسلوونی و روسیه – بعد از آنکه از نظر اقتصادی و رفاه اجتماعی وضعیت بهتری یافتند، کوهنوردان کمتری حاضر می شدند وقت خود را در کوه ها صرف کنند. گویی کوهنوردی مستلزم فقری بود که دیگر مد روز قلمداد نمی شد. وویتک در سال  1993 در بیماری لهستانی نوشت "می توانم به وضوح مشاهده کنم که شور و شوق کوهنوردی در لهستان کاهش یافته است. به عقیده من جای آن را آگاهی از زمانه جدید و نیازمندی های آن گرفته است." ناکامی بهترین کوهنوردان را پرورش می دهد؛ رفاه به همان اندازه شورآفرین نیست.

وضعیت لهستان نیز به طور اساسی تغییر پیدا کرده است. لهستان با پیوستن به اتحادیه اروپا از انزوا در آمده است. زندگی روزمره تبدیل به همان چیزی شده است که ما در غرب مجبوریم آن را تحمل کنیم – برنامه پشت برنامه، چند کار همزمان، و کارهایی که هرگز نمی توان سر وقت تحویل داد – که باعث می شود حتی عاشقان طبیعت نیز کمتر فرصت کنند پا به خارج از شهر گذارند. همچنان که سرمایه داری قرون 19 و 21 مناسبات سوسیالیستی قرن 20 را به کناری می زند، آشغال های غربی هر چه بیشتر خیابان ها و خانه های لهستانی ها، و طبیعت و افکار آنها، را پر می کند.

با رشد مصرف گرایی نفود کلیسای کاتولیک نیز کمتر شده است. و همچنین علاقه لهستانی ها به گذشته خود. زمانی که ژنرال ووسیک یاروژلسکی، کسی که در 13 دسامبر 1981 حکومت نظامی اعلام کرده بود، به خاطر گناهانی که 30 سال قبل مرتکب شده بود مورد محاکمه قرار گرفت، لهستانی ها چندان به این موضوع علاقه ای نشان ندادند. آنها زندگی خودشان را داشتند، می بایست شغلشان را نگه دارند، و کارشان را به موقع تحویل دهند.

***

آنا میلوسکا، همسر سرپرست بی بدیل دوران طلایی هیمالیانوردی، مرا به خانه اش دعوت کرد و با زبان فرانسوی دست و پا شکسته ساعت ها داستان هایش را برایم تعریف کرد. آندری در سال 2000 مدت کوتاهی بعد از ابتلا به سرطان درگذشت و او با افتخار یادداشت ها و عکس هایی که زندگی فوق العاده آندری را مستند می ساخت به من نشان می داد. آنا گلایه می کرد که بعد از 50 سال کوهنوردی و بعد از تقریبا 37 سال زندگی مشترک منفصفانه نبود که آن قدر زود از دنیا برود؛ او به اندازه 200 سال کوهنوردی، رویا در سر داشت.

اغلب قهرمانان بازمانده از دوران طلایی زندگی پربار و مناسبی برای خود تشکیل داده اند. همه آنها در باره دوران کوهنوردی خود کتاب هایی منتشر کرده اند. همه به جز وویتک، به این دلیل که می گوید فقط زمانی که از نتیجه کار مطمئن باشد کتاب خواهد نوشت، زمانی که بتواند به طرز مناسبی افکارش را بیان کند، افکاری که احساس می کند، اگر مهمتر از موفقیت هایش در کوهستان نباشند، از آنها کم اهمیت تر نیستند. کریستف، آرتور و یانوژ کسب و کاری در زمینه وسایل طبیعت گردی راه انداخته اند، و ریژیارد راهنمای ارتفاعات است. یانوژ اونیکیویچ به کشورش با عضویت در پارمان اروپا خدمت می کند، و برای وویتک، قاچاق اجناس از این کشور به آن کشور تبدیل به تجارتی موفق در زمینه واردات، به خصوص از آسیا، شده است. او هنوز به طور مرتب در سطحی بسیار بالا و در صخره های اطراف کوهنوردی می کند. هیمالیانوردی تبدیل به خاطراتی شده است که گاه در هنگام رانندگی و گوش دادن به موسیقی در باره صعودهایش با ارهارد، یورک، و آلکس در باره آن می اندیشد. آن خاطرات اغلب با تفکراتی عمیق در هم آمیخته اند، در این باره که چگونه یال های مرتفع برای مدت هایی مدید تبدیل به خانه او می شدند – مکانی مقدس برای او. اما برای وویتک گذشته، گذشته است. "چرا غرق در تفکرات گذشته شویم وقتی زمان حال تا به این اندازه جذاب و برتر است؟"

درست همانند وویتک، داستان های گذشته برای یانوژ بستری هستند برای برنامه ریزی تجربیات جدید و غیر قابل پیش بینی. مردمان، مناظر، فرهنگ های متنوع و ماجراجویی – همگی نقشی اساسی برای یانوژ بازی کردند. به این ترتیب وقتی صعودهای بزرگ پایان یافتند او به دنبال تجربیات جدیدتر می گشت. او آن سال های طلایی را با بادهای زمهریر و شب مانی ها در هوای آزاد به یاد می آورد؛ با اشک در چشم و خنده بر لب به عکس های آن دوران می نگرد. آن روزها را در ذهنش به تصویر می کشد و از مرور خاطرات لذت می برد. اما در گذشته زندگی نمی کند.

کوهنوردان بسیاری از دوران طلایی مرده اند، اما تعداد کمی کوهنورد جوان علاقه نشان می دهند. اما آرتور هنوز رویای صعود بلند ترین قلل دنیا را در سر دارد.

آرتور جوان ترین و در عین حال یکی از پرانگیزه ترین کوهنوردان آن دوران بود. او طی هفت سال، از سال 1983 تا سال 1989، کوهنوردی بسیار پرباری داشت. اما در سال 1990 کنار کشید. به هر حال همنورد خود، یورک را از دست داده بود. او دیگر علاقه ای به صعود رخ جنوبی لوتسه نداشت و در وضعیت اقتصادی جدید در لهستان قاچاق کالا امکان پذیر نبود. همسرش باردار و زانوهایش آسیب دیده بود پس دلایل زیادی داشت که دست از کوهنوردی بکشد. اما از همه مهمتر، بعد از مرگ پنج کوهنورد لهستانی در اورست و مرگ همنوردش یورک، آن کوهنورد جوان، شجاع و با استعداد فهمید که فناناپذیر نیست.

 اما حال بعد از 20 سال به نظر می رسد او دوباره خود را به خطر انداخته و صعودهایی نو در زمستان های قراقروم انجام می دهد. در سال های اخیر آرتور کمی محتاط ولی همچنان بسیار قدرتمند به برنامه های بزرگ بازگشته است: برودپیک در تابستان؛ نانگاپاربات در زمستان به همراه کریستف؛ دائولاگیری در تابستان؛ و دوباره برودپیک، در زمستان. او در تابستان 2010 پا بر قله نانگاپاربات گذاشت و بعد از آن تلاشی برای صعود زمستانی برودپیک به انجام رساند. جذابیت صعودهای زمستانی برای آنها که دوران طلایی کوهنوردی را هنوز به یاد دارند و می خواهند طعم آن را بچشند هنوز فراهم است. [آرتور در تابستان 2013 در قله گاشربروم 1 در مسیر عادی سقوط کرد و کشته شد. م.]

در طی گپ و گفتگو با آنا میلوسکا، به او در باره زمانی گفتم که آندری را در کاتوویچ ملاقات کرده و از او پرسیده بودم چرا تا آن حد به سرپرستی صعودهای زمستانی علاقه مند است. آندری قد بلند، از بالای دماغ عقابی اش نگاهی به من انداخت و گفت "چون هیمالیا در تابستان جای زنان است!" آنا خندید "آره، خود آندری – البته که می دونی داشته شوخی می کرده." شاید، اما به نظر می رسد هنوز تنها مردان هستند که رویاهای او در زمستان هیمالیا را دنبال می کنند.

دو پیشکسوت هیمالیانوردی، کریستف و آرتور، هنوز به دنبال رویای آندری برای بر سر گذاشتن تاج هیمالیا در زمستان هستند. شاید هر دو وضعیتی دارند که کریستف در باره آن چنین می گوید "شما می توانید سرگرمی های خود را عوض کنید، ولی نه آن چیزی که شور و علاقه فراوانی نسبت به آن دارید. با گذشت زمان تمام شئون زندگی شما را تحت تاثیر قرار می دهد. زمستان در هیمالیا هنوز چالش بسیار بزرگی است. در این فصل سال کوهستان سرشار از رمز و راز است، و ناشناخته ها شما را به خود جذب می کنند."

صعودهای زمستانی میراثی به جا مانده از لهستانند – هفت قله 8000 متری را اولین بار لهستانی ها صعود نمودند: اورست، ماکالو، دائولاگیری، چوآیو، کانگچنجونگا، آناپورنا، و لوتسه. 17 سال طول کشید تا آنها صعود شوند.

آرتور و کریستف می خواستند با کوهنوردان لهستانی مابقی آنها را صعود نمایند. اما برنامه آنها پرهزینه است. صعودهای زمستانی پرخرجند زیرا اغلب برای رسیدن به کمپ اصلی از هلی کوپتر استفاده می شود. آنها استراتژی های دیگری را به کار می برند، مثلا هم هوایی در منطقه ای دیگر تا از اقامت طولانی و کسل کننده در همان کمپ اصلی پرهیز گردد. با این همه حتی با وجود تجربه، منابع کافی مالی و هلی کوپتر نرخ موفقیت تنها 10 درصد است؛ این نرخ ناچیز برای بسیاری جذابیت ندارد.

کریستف سه تا از این صعودها را در آستین دارد – لوتسه، اورست، و کانگچنجونگا – در نتیجه این نرخ ناچیز برعکس باعث می شود شور و علاقه بیشتری در او ایجاد شود. او معتقد است که مهمترین عامل موفقیت در صعود، به خصوص در زمستان، همکاری تیمی است. او می داند همچنان تعداد کمی کوهنورد قدرتمند لهستانی فعالند اما نگران است که آنها نسبت به همکاری تیمی چندان تعهدی احساس نمی کنند: به نظر می رسد آنها بیشتر به فکر دستاوردهای شخصی اند. در مقابل بعضی از کوهنوردان لهستانی نیز معتقدند ذهنیت کریستف بیشتر معطوف به چالش های شخصی است که در نتیجه مانعی در مقابل سرپرستی قرار می گیرد. همانند واندا، او نیز به شدت به صعود قله علاقه مند است.  حتی دوستانش نیز معتقدند او هنوز آماده نیست؛ اینکه او اهداف شخصی بسیاری دارد. آنها می گویند "یا باید پیر شوید یا چند صعود شاخص دیگر انجام دهید تا دیگر در باره آنها فکر نکنید." کریستف به انتقادهای آنان توجهی نمی کند و خود را فرزند خلف آندری می داند، کسی که برایش احترام زیادی قائل بود و او را بسیار دوست داشت و از این دنباله روی به خود می بالد. کریستف می گوید "زمستان متعلق به افراد سرسخت است. آنهایی که پا در جای پای آندری می گذارند. سطح کار او بسیار بالا بود."

علی رغم شور و شوق فراوان او جدیدا بار دیگر پدر شده است و تمرکز خود را به سمت دیگری معطوف نموده است. همانند بسیاری دیگر او نیز نسبت به علاقه لهستانی ها در مورد صعودهای زمستانی به تردید افتاده است. بعضی می گویند تجربه چندانی برای صعودهای زمستانی وجود ندارد و با تجربه ها یا "خیلی پیر" یا "خیلی چاق" اند. کریستف و آرتور شاید مجبور باشند دایره جستجوی خود را بازتر کنند یا خود بعضی از جوان ها را برای این امر تربیت نمایند. بعد از ده ها سال مرگ و میر، کشته شدن پیوتر موراوسکی در دائولاگیری در سال 2009 ضربه بزرگ دیگری به باتجربه های هیمالیانوردی وارد نمود. تنها کریستف، آرتور، آنا، پیوتر پوستلنیک و کینگا بارانوسکا باقی مانده اند که این آخری کوهنورد مورد علاقه این روزهای لهستان است.

کینگا، زیبارو و با موهای طلایی، پا در جای پای واندا گذاشته است و هفت قله 8000 متری را در آستین دارد، که یکی از آنها آخرین قله واندا، یعنی کانگچنجونگا است که در سال 2009 آن را صعود نمود. او واندا را الگو و سرمشق خود می داند و حسرت برنامه های اولیه زنان در سال های 1970 را در دل دارد "من هیچ وقت چنین تجربه ای نداشته ام. امروز در لهستان به اندازه کافی زنان هیمالیا نورد وجود ندارد که چنین امکانی به وجود بیاید." اما کینگا به صعودهای زمستانی علاقه ای نشان نمی دهد. او به نظر می رسد بیشتر علاقه دارد آروزهای نسل گذشته را برآورده نماید تا اینکه خود نقاط عطف جدیدی بیافریند.

وقتی آرتور بار دیگر به هیمالیا نوردی بازگشت از میزان پیشرفت در آن فاصله 15 ساله سرخورده شد. می گفت "افراد سریعتر و سبک تر صعود می کنند، اما هیچ کار واقعا جدیدی انجام نمی شود." البته این حرف کاملا منصفانه نیست به خصوص در زمینه صعودهای زمستانی. اگرچه در طی سال های 1980 لهستانی ها هفت تا از قلل 8000 متری را صعود نمودند و انقلابی در این زمینه به وجود آوردند اما سه تا از آنها تازه همین اخیرا صعود شده اند. سیمون مورو ایتالیایی و پیوتر موراوسکی در اواسط ژانویه 2005 موفق شدند قله شیشاپانگاما را صعود نمایند تا سیمون مورو تنها غیر لهستانی شود که پا بر یک قله 8000 متری در زمستان می گذارد. منتقدین می گفتند او فقط شانس آورده است اما او به آنها ثابت کرد که در اشتباهند؛ چهار سال بعد همراه با دنیس اروبکو قزاق موفق شد در ماه فوریه قله ماکالو را صعود نماید. و بعد صعود حیرت انگیزشان بر قله گاشربروم 2 در سال 2011 – اولین قله بلند قراقروم که در زمستان صعود می شد.

در لهستان این شتاب کند شده است. لژک سیچی که در اواخر دهه 50 از زندگی هنوز لاغر و قوی بنیه است نسبت به این تغییر شانه بالا می اندازد و با لبخندی ارام می گوید "در زمان ما برای این صعودها صف بسته بودند. همه جا پر از کوهنورد بود." آن موقع بیش از 2000 کوهنورد فعال به هیمالیا نوردی می پرداختند و تعجب آور نبود که برای قله های بلند هیمالیا صف بسته شود." لژک معتقد است که هم اکنون تعداد بسیار کمی – 10 یا 20 نفر در کل دنیا – به هیمالیانوردی در زمستان علاقه دارند. می گوید "بقیه رفته اند اورست." ریژیارد معتقد است صعودهای زمستانی برای لهستانی ها به آخر خط رسیده است، تا اندازه ای به دلیل تبعیض جنسیتی که بر قرار است. "مجمع کوهنوردی لهستان تنها به پشتیبانی از یک نفر علاقه مند است: کینگا. بقیه هیچ بختی ندارند." در لهستان اگر صعود مسیر جدید، زمستانی، یا صعود یک زن در میان نباشد، پشتیبانی زیادی وجود ندارد.

با این همه به نظر می رسد تعداد کمی در حال بازگشتند. پیوتر پوستلنیک 14 قله 8000 متری اش را با صعود آناپورنا در سال 2010 به پایان رساند. در این صعود کینگا همراه با او بود که موفق به صعود هفتمین قله 8000 متری اش شده بود. در همان سال گروهی از لهستانی ها در K2 بودند و آرتور موفق به صعود نانگاپاربات شد. و برنامه ریزی برای غول های قراقروم در حال انجام است.

با این همه تفاوت ملموسی وجود دارد. جادوی "دوران طلایی" دیگر وجود ندارد. جادوی آن همراه با تعداد زیادی از بهترین کوهنوردان به خاک سپرده شده است. اما میراث آنها، و سحری که آن میراث را شکل داد، در آن بالا، در آن ابرها، در آن هوای رقیق، باقی مانده است، و دور از دسترس کسانی است که نمی خواهند تا آن حد صعود کنند، آن خطرات را بپذیرند، به دنبال همان عظمت باشند.

آن صعودها در انتظار کسانی اند که شهامت آن را داشته باشند.

 

پایان