کوهنوردان راه آزادی - فصل شانزدهم| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

کوهنوردان راه آزادی - فصل شانزدهم

تاجگذاری در انزوا

این روزها ناشادترین کسانی را که می بینم، آنهایی هستند که دائما در حرکتند؛ به دنبال مدینه فاضله ای در برون خود.

- پیکو ایر، روح جهانی

 

اکنون از هر دو سوی ابرها به آنها نگریسته ام.

جونی میچل، "اکنون هر دو سو"

 

اولین انتخابات واقعی در لهستان در اکتبر 1990 برگزار شد. در 22 دسامبر، لخ والسا – برق کار، ناراضی، زندانی و برنده جایزه صلح نوبل – رئیس جمهور شد.

تا سال 1995 قروض خارجی سرسام آور لهستان بازپرداخت شده بود. اما تغییرات سیاسی نتوانسته بود توقعات را برآورده سازد، و والسا که کشور را به جنب و جوش انداخته بود و رهبری فرزانه در جنبش همبستگی به شمار می رفت، نتوانست به همان خوبی دولت را اداره نماید. تعداد جلسات، مشاوره ها، و سازش کاری ها بیش از اندازه بود. در سال 1995 در انتخابات شکست خورد و جای او را یک کمونیست گرفت.

جهان خارج مبهوت مانده بود. اما این موضوع لهستانی ها را متعجب نساخت و حتی نگرانشان نیز نکرد، زیرا یک کمونیست که در انتخابات برنده شده بود بسیار با رژیم کمونیستی که خود را بر آنها مسلط ساخته بود تفاوت داشت. آنها از مقامات منتخب توقع داشتند؛ حزب همبستگی نتوانسته بود نتایج مطلوبی به دست آورد. آنها تلاش سختی می کردند که دولت مطلوبی سر کار بیاورند و در طی سالها هفت دولت متفاوت بر سر کار آمد. گویی می خواستند آزادی رای دادن را جشن بگیرند. پیشرفت به سوی دموکراسی کارآ آسان نبود. ده ها سال بود که لهستانی ها نتوانسته بودند دولت خود را انتخاب کنند و تعداد دولمتمردان با تجربه محدود بود؛ بیشتر آنها به خارج از کشور فرار کرده بودند. دوران گذار برای دموکراسی نوپای لهستان پر تلاطم می نمود.

اما لهستانی ها پایمردی کردند، سنت آنها چنین بود. تاریخ لهستان اغلب در تلاش برای بقاء گذشته بود. به خصوص آخرین 50 سال دوران بی رحمانه ای داشتند؛ در دو جنگ بزرگ شرکت کرده و میدان نبرد سومین جنگ شده بودند. ملت از هم پاشیده آنها به اتحاد جماهیر شوروی اهدا شده بود، اما توانستند بیش از متجاوزین و اربابان خود دوام بیاورند. هر طور بود، بدون خشونت، لهستانی تبدیل شدند به اولین ملتی که از زیر یوغ کمونیستها بیرون آمده و آزادی خود را بازیافتند. بعد از آن لهستانی ها به تماشای فروریختن دیوار برلین و "انقلاب مخملی" چکوسلواکی نشستند. اوکراین دو سال دیگر می بایست صبر کند.

***

در همین دوران بود که کریستف ویلیچکی به نهایت توان کوهنوردی خود رسیده و بیشتر سال را در کوهستان می گذراند تا در لهستان. در سال 1992 تلاشی بر روی گاشربروم 1 انجام داد و برنامه موفقی را به مانسلو سرپرستی نمود. در سپتامبر 1993 نیم مسیر جدیدی را بر روی چوآیو گشود؛ به اتفاق مارکو بیانچی ایتالیایی و از طریق یال غربی تا خود قله. کریستف به قدری سر حال بود که فکر کرد یک بار دیگر قله را صعود نماید، این بار انفرادی در یک روز و از طریق یک مسیر جدید. چیزی به حرکتش نمانده بود که همنوردش به چادرش آمد و دستی بر شانه او گذاشت و گفت: "دنبال چی هستی؟ چه چیزی رو می خواهی ثابت کنی؟ برای ما تو همینطوری هم بزرگترینی." حال کریستف از این سوال دشوار منقلب شد. در تصمیمش تجدید نظر کرد، و آن شب در کمپ ماند.

بعد از آن فورا به تبت رفت تا یک 8000 متری دیگر را صعود کند: شیشاپانگما. سرحال از صعود چوآیو، و تاحدودی سردرگم از سوال دشواری که همنوردش پرسیده بود، نیاز داشت خود را به چالش وادارد. رخ جنوبی به نظر گزینه خوبی می رسید. کریستف روز 7 اکتبر 1993 به تنهایی عازم شد و 20 ساعت بعد از ترک کمپ اصلی به قله رسید.

شیشاپانگما دهمین قله 8000 متری کریستف بود. حال کاملا برایش مشخص شده بود که چه کاری کرده است و احتمالا چه هدفی خواهد داشت: تمام 14 تا. چهار قله باقی مانده بود که همه در پاکستان بودند.

او قبلا دو بار برای صعود K2 تلاش کرده، اما این بار با وویتک، راب هال نیوزلندی، و کارلوس بوهلر آمریکایی بازگشته بود. هدف آنها جبهه غربی بود. آنها به ارتفاع 6800 متری رسیدند اما مجبور شدند بازگردند زیرا شرایط بیش از حد خطرناک شده بود و طناب های ثابتشان را لایه ای از یخ پوشانده بود. بار دیگر بر روی مسیر ساده تر باسکی ها در تیغه جنوب-جنوب شرقی تلاش کردند. وویتک نمی توانست از جبهه غربی چشم بردارد و علاقه ای به صعود مسیر باسکی ها نداشت و به همین دلیل بازگشت. سه نفر بقیه ادامه دادند. هال که از اکسیژن اضافی استفاده می کرد توانست قله را صعود نماید، اما کریستف و کارلوس که بدون اکسیژن صعود می کردند در نهایت بازگشتند، در حالیکه نمی دانستند فقط چند متر با قله فاصله داشته اند. اگر کارد می زدید خونشان در نمی آمد.

کریستف، دلخور از برنامه K2، برای هر دو گاشربروم 1 و 2 برای سال بعد مجوز گرفت. حال که تبدیل به یک کوهنورد کاملا حرفه ای شده بود، با ورزشکاران نخبه دیگر کشورها صعود می کرد: اد ویسچر اهل آمریکا، راب هال، کارلوس کارسولیو و یک هموطن لهستانی به نام جاسک بربکا.  کریستف مانند ماشینی به خوبی روغنکاری شده صعود می کرد و از خود توقع داشت همواره در بهترین شرایط آمادگی قرار داشته باشد. می خواست گاشربروم 2 را در یک روز صعود نماید، همانطور که قبلا بارها این کار را انجام داده بود. اما حتی بدن کریستف هم به هم هوایی نیاز داشت و برای صعود گاشربروم 2 به وقت بیشتری نیازمند بود. با این همه تنها چهار روز بعد از همنوردانش به تنهایی به قله رسید. بعد نوبت به گاشربروم 1 می رسید که با ارتفاع 8068 متر بلندترین قله آن مجموعه به شمار می رود. از آنجا که کمپ اصلی آن با گاشربروم 2 در یکجا قرار دارد، صعود دوگانه آنها هدفی کارآمد محسوب می شد. او و کارلوس که به دلیل صعود به گاشربروم 2 به خوبی هم هوا بودند در روز 15 جولای به قله رسیدند. تنها 17 روز از ورود آنها به کمپ اصلی گذشته بود و توانسته بودند دو قله 8000 متری را صعود نمایند.

طبیعتا برای اینکه کلکسیون 8000 متری های خود را تمام کند، کریستف می بایست K2 را نیز صعود نماید. بنابراین برای بار چهارم در سال 1996 به این کوه بازگشت. این بار از سمت چین صعود می کرد و می خواست تیغه شمالی را به طور کامل صعود نماید؛ تیغه ای که قسمت انتهایی آن صعود نشده باقی مانده بود. از آنجا که مسیر با برفی ناپایدار پوشیده شده بود تیم آنها به سمت مسیر ژاپنی ها تغییر مسیر دادند. بارش های موسمی آن سال از حد معمول بدتر بود، به همین دلیل برف در شرایط بسیار خطرناکی قرار داشت. اگر آدم های محتاطی بودند قاعدتا می بایست به خانه بازگردند. اما این کار نکردند.

روز 10 آگوست پنج کوهنورد از آخرین کمپ خود در ارتفاع 7800 به سمت قله حرکت کردند. دو نفر از آنها از ادامه منصرف شده ولی بقیه ادامه دادند: دو ایتالیایی به نامهای مارکو بیانچی، و کریستیان کونتنر – و کریستف. در ارتفاع 8200 متر برف پودری و عمیق شده بود، کریستف نفر جلو برای مدت 3 ساعت تمام نشدنی برف کوبی می کرد. یک پایش را بلند می کرد، برف را کنار می زد، پایش را به برف می فشرد به قدری که بتواند وزن او را تحمل نماید، کلنگش را تا انتها در برف فرو می کرد و سپس پای دیگرش را بلند می نمود. و این کار را تکرار و تکرار می کرد. بعد از چند قدم به روی کنگش خم می شد تا کمی به بدن خود استراحت بدهد و بتواند تنفس خود را تنظیم کند. بعد کمر راست می کرد و برف کوبی را ادامه می داد. فایده ای نداشت در مورد اینکه این عذاب کی تمام می شود فکر کند. فقط ادامه صعود. بالاخره ساعت 8 شب آن سه نفر بر قله دومین کوه بلند دنیا ایستادند.

فقط چند دقیقه بیشتر آنجا باقی نماندند چرا که هوا تاریک شده بود. آنها فکر نمی کردند مجبور به شب مانی اضطراری شوند و هیچ وسایلی برای شب مانی همراه نداشتند. اما معلوم بود که چاره ای جز آن نخواهند داشت در حالیکه به طرز خطرناکی به قله نزدیک بودند – نسخه قطعی برای حادثه. تقریبا هم با حادثه مواجه شدند. کریستف می دانست مجبور است هر طور شده بیدار بماند، به همین دلیل هر ترانه ای که بلد بود را خواند: ترانه های پیشاهنگی، ترانه های محلی و سرودهای جنگی. بعد از مدت کوتاهی به آخر آنها رسید، برای همین دوباره از اول شروع کرد، تمام طول شب. بالاخره سپیده دمید و آن سه نفر توانستند دوباره حرکت کنند. با کمی کمک از طرف هم تیمی هایشان، و یک تیم روسی که در آنجا بود، خود را به پایین رساندند.

***

کریستف بعد از صعود K2 فقط یک قله مانده بود که صعود نماید: نانگاپاربات. برنامه او این بود که درست بعد از K2 به تیمی به سرپرستی جاسک بربکا بپیوندند و آن را صعود نماید. اما وقتی با دوستانش تماس گرفت فهمید که متاسفانه آنها برنامه شان تمام شده و به لهستان برگشته اند! از آنجا که برنامه K2 بیش از آنچه پیش بینی می شد طول کشیده بود آنها به کشور برگشته بودند. او مجبور بود نانگاپاربات را به تنهایی صعود نماید. دوستان کوهنوردش می دانستند او چه در سر دارد بنابراین با او تماس گرفته و اصرار کردند به خانه بازگردد؛ آخر فصل شده بود و صعود انفرادی خطرناک می بود. توصیه کردند صبور باشد. کریستف مردد شده بود: لهستان یا نانگاپاربات. تصمیم گرفت حداقل به کمپ اصلی برود و فقط نگاهی بیندازد. روز 26 آگوست به کمپ اصلی رسید و آنجا را به طرز هراس انگیزی خالی از سکنه یافت. با آن چمنزارهای زیبا واقعا منظره زیبایی بود، ولی هیچ کس آنجا نبود. چه کار باید می کرد؟

یک کوهنورد محتاط به مطالعه کوه می پرداخت، مهمترین قسمت ها را به خاطر می سپرد، به الگوی آب و هوا دقت می کرد و مسیرهای خروج را بررسی می نمود. یک کوهنورد صبور از چادر زدن در آن چمنزار زیبا لذت می برد، و شادمان از این می بود که این کوه این بار متعلق به او نیست و یک بار دیگر باید برای صعود آن اقدام نماید. یک کوهنورد معقول به خانه برمی گشت، شاید کمی ناراحت می شد، اما شکر گذار آن بود که فصل دیگری را در قراقروم زنده مانده است و برای سال های بعد برنامه می ریخت.

اما کریستف به خوبی هم هوا بود. فقط یک قله باقی مانده بود که تاج هیمالیا را بر سر گذارد. ساعت داخلی اش در حرکت بود. تاج هیمالیا قبلا توسط لهستانی ها به دست آمده بود: این افتخار قبلا نصیب یورک شده بود. حتی اولین صعود نانگاپاربات لهستانی هم نبود؛ آن افتخار هم قبلا کسب شده بود. صعود سریع نانگاپاربات در آن موقع، یک هدف کاملا شخصی برای کریستف بود. تصمیم گرفت از مسیر کینسهوفر صعود نماید اما نمی دانست از کجا شروع کند. از بعضی از ساکنان روستایی در آن نزدیکی سوال کرد. آنها نمی توانستند باور کنند: یک کوهنورد تنها، آخر فصل آنجا آمده و حتی مسیر را هم بلد نیست! اما او به آنها اطمینان داد که به سرش نزده، وضعیت خود را توضیح داد و آنها را قانع ساخت که شروع مسیر را به او نشان دهند.

با یک کوله بر پشت و یکی در جلوی خود نیمه شب صعود خود از جبهه دیامیر را آغاز نمود. در قسمت های پایین از میان دهلیزهای پرشیب و طناب ها و نردبان های قدیمی که توسط تیم های دیگر کار گذاشته بود عبور کرد. از آنجا که نمی دانست کدام یکی محکم است نمی توانست به آنها اعتماد نماید. ساعت 7 صبح به "آشیانه عقاب" رسیده بود، برجی سنگی که محافظ خوبی در برابر بهمن هایی است که از بالادست فرو می ریزند. به داخل چادری خزید که از تیم بربکا باقی مانده بود.

بعد کابوس او شروع شد. دندان چرک کرده اش درد گرفته بود، به طوری که ممکن بود او را مجبور سازد به پایین بازگردد. درد آن وحشتناک بود. یک بسته آنتی بیوتیک در کوله اش پیدا کرد و دستور روی آن را خواند: هر شش ساعت یک قرص. چهار قرص را بلعید. درد دندانش کمتر شد اما آن شب خواب های وحشتناکی می دید. به این طرف و آن طرف غلت می زد، گاه از سرما می لرزید و گاه از شدت تب می سوخت. دیگر نمی دانست در کجای آن کوه قرار دارد و با هر صدایی به وحشت می افتاد. در حالت نیمه بیداری به مرور زندگی اش پرداخت: یونیفرم پیشاهنگی که آنقدر به آن علاقه مند بود؛ بالاپوشی که در لوتسه پوشیده بود؛ لحظه ای در دائولاگیری زمانی که از "خط قرمز" عبور کرده بود؛ دختر زیبایش. به فکرش زد که برگردد اما می دانست تا زمانی که نتواند بر ترسش غلبه کند فرود حتی خطرناک تر است. و تنهایی. در اولین صعود خود به اورست عده زیادی در کمپ اصلی او را تشویق می کردند. بر روی این یکی بی اندازه تنها بود.

صبح روز بعد حالش کمی بهتر شده بود بنابراین به صعود خود ادامه داد. به چادری متعلق به یکی از تیم های قبلی رسید، به داخل آن رفت و تا ساعت 3 بعد از ظهر برای خود آب درست کرد و چای نوشید. بالاخره دل نگران و عصبی، می دانست که وقت حرکت است. فقط کمی باد می وزید و به نظر می رسید هوا آرام است. هنوز تا قله فاصله زیادی باقی مانده بود و اگرچه مسیر از نظر فنی آنقدرها دشوار نبود اما پیچیدگی داشت. می بایست تمرکز کند؛ نه تنها می بایست آن را صعود نماید بلکه می بایست مسیر برگشت را هم به خاطر بسپارد.

در ساعت 10:30 صبح اول سپتامبر، 20 روز بعد از صعود K2 بر فراز قله نانگاپاربات ایستاد. هیچ کسی شاهد آن نبود. برای اولین بار در طول دوران کوهنوردی خود احساس می کرد مجبور است برای اثبات صعود خود عکس بگیرد. بعدها در این باره می گفت: "می دونید از همه چی مهمتر چی بود؟ هیچ کس سوال نکرد. هیچ کس مدرک صعود نخواست." به اطراف و کوه های قراقروم در شمال شرقی می نگریست، کوه های هندوکش در شمال غربی، و بسیار دورتر در شمال کوه های پامیر.

با دقت فراوان راه برگشت را در پیش گرفت. از آنجا که مجبور بود در بسیاری نقاط رو به شیب فرود برود برگشت حتی مشکل تر از صعود بود. بعد از سه ساعت به محل آخرین چادر خود رسید. از آنجا که هنوز تا مدتی هوا روشن می ماند فرودش را ادامه داد. پایین. پایین. هوا تاریک شد و او هنوز فرود می رفت. وقتی در نهایت آخرین قسمت یخچال را پشت سر گذاشت با آتش گلوله کلاشنیکوف مواجه شد. سردار با هیجان به او می گفت: "تمام روستا صعود تو رو زیر نظر داشتند، همه چیز رو دیدند، لازم نیست چیزی بگی."

کریستف نه احساس سرور می  کرد نه پیروزی. او پنجمین نفری شده بود که تاج هیمالیا را بر سر می گذاشت، بعد از مسنر، یورک، ارهارد لورتان، و کارلوس کارسولیو. او دوران درخشان هیمالیانوردی خود را به عنوان جوانی در تیم صعود زمستانی اورست آغاز نموده بود، جایی که گرمای رفاقت، و غرور جمعی شان از موفقیتی که به دست آورده بودند در آن موج می زد. در مقایسه با آن زمان، حال، در این نقطه عطف در کارنامه کوهنوردی اش، احساس تنهایی می کرد. به دنبال رکورد رفتن با ماجراجویی تفاوت دارد. درست همانطور که واندا بعد از صعود شیشاپانگما احساس کرده بود، صعود همه 8000 متری ها کاری است که "انجام می شود".

در خانه ای سنگی، بسیار دور از عزیزانش، شمعی روشن کرد و چای درست نمود. در حالیکه دستانش را با لیوان فلزی گرم می کرد از خود پرسید: "آیا چیزی در زندگی ام تغییر کرده؟" به طرز عجیبی هیچ تغییری نمی یافت: نه بهتر، نه بدتر، نه خوشحال تر. واقعا خیالش آسوده نشده بود. می گفت: "می دونستم باز هم به این کوه ها بر می گردم."

***

در آن 20 سال دوران طلایی هیمالیانوردی لهستانی ها چندین کوهنورد شاخص ظهور پیدا کردند. هر کدام در زمینه ای تخصص داشتند و میراثی باارزش از خود به جا گذاشتند.

بدون شک بزرگترین محصول این دوران وویتک بود: کوهنورد متفکر، با بصیرت و فیلسوف. او هنوز به دلیل انتخاب مسیرهای بسیار دشوار به یاد آورده می شود. بر روی بعضی از آنها موفق بود؛ بر روی بعضی دیگر ناموفق. اما دید و نگاه او همواره الهام بخش بود. او مانند واندا و یورک وارد مسابقه صعود 8000 متری ها نشد اما در عوض با صعود جبهه های یخ زده، دیواره های بلند فنی، و تراورس های مرتفع برای خود نام و آوازه ای فراهم ساخت. آنچه به او انگیزه می داد، مسیرهای زیبا بود، مسیرهای دشوار، مسیرهایی متعلق به آینده. او از شرکت در هیئت های بزرگ، و طناب های ثابت پرهیز می کرد، و انعطاف پذیری و استقلال تیم های دو یا سه نفره را ترجیح می داد. و در صحنه بین المللی بیشترین درخشش را داشت.

آندری زاوادای مقتدر یک نسل کامل از کوهنوردان لهستانی را به تحرک واداشت تا مرزهای آنچه که قابل انجام تلقی می شد را در نوردند و در صعودهای زمستانی پیشتاز شوند. او آنها را نسبت به ملیت لهستانی خود مغرور ساخت و به آنها یاری رساند تا در دنیا بهترین شوند.

کریستف مانند یک ببر بر روی کوه ها می تاخت. بعد از آن مشعل زاوادا را به دست گرفت و نسل دیگری را در زمستان های بی رحمانه هیمالیا رهبری نمود.

یورک کسی بود که با وقار آنها را صعود می نمود. کوه ها یورک را ساختند، و یورک تبدیل به بهترین فردی شد که می توانست آنها را صعود نماید. در طی آن دو دهه او تبدیل شد به نمادی از شجاعت و شهامت برای بسیاری از مردم، و نه تنها کوهنوردان. او بدون شک مشهورترین آنها شد، تا حدودی به این دلیل که صعود 8000 متری های او را عوام به راحتی می توانستند بفهمند. در دوره ای که لهستان به شدت به یک قهرمان نیاز داشت مردم او را قهرمان خود یافتند. چیزی که شاید آنها به راحتی نمی توانستند درک کنند، در حالیکه هر کوهنوردی آن را می دانست، این بود که سطح صعودهای او بی اندازه بالا بود. اگر اولین صعود زمستانی، یا یک مسیر جدید در کار نبود یورک برای آن ارزش زیادی قائل نمی شد. کریستف در باره او می گفت: "خیلی ساده است، یرزی کوکوچکا بهترین بود." بسیاری از او می پرسیدند چرا صعود می کند اما او واقعا پاسخی نداشت. می گفت: "من به کوه می رفتم و آنها را صعود می کردم. همین و بس."

واندا به همان اندازه با انگیزه بود و سال ها از زمان خود پیش. رکورد صعودهای او بر روی 8000 متری ها تا 15 سال توسط هیچ زنی شکسته نشد. پروژه کاروان رویاهای او برای یک کوهنورد مونث 20 سال طول می کشید تا محقق شود. صعودها و تلاش های واندا در بین زنان کوهنورد بسیار با ارزش قلمداد می شد.

هر کدام از این ستاره ها چشم به چیزی دوخته بودند. برای واندا گذاردن تاج هیمالیا بر سر؛ برای یورک رخ جنوبی لوتسه، آندری و کریستف صعودهای زمستانی؛ و برای وویتک رخ غربی K2. آنها به همراه لشکری از کوهنوردان که به آنها پیوستند، میراثی پایدار در هیمالیانوردی آفریدند. به جز ستاره های منفردی نظیر مسنر یا هابلر هیمالیانوردی دهه های 80 و 90 میلادی در سیطره لهستانی ها قرار داشت. عزم راسخ و غرور آنها، به علاوه توانایی شان در تحمل شدائد باعث پیشرفت آنها شده بود، همانطور که بریتانیایی ها در دهه 1970 و اسلوونیایی ها و روس ها در دهه های بعد پیشگامان این رشته محسوب می شدند.

***

واسیلی کاندینسکی، هنرمند روسی، در اثر خود به نام نقش روحانیت در هنر در سال 1911 در باره رنگ ها و مردمان تئوری به این مضمون دارد – گویی او کوهنوردان لهستانی را می شناخت. "نارنجی مثل یک مرد است، کسی که به قدرت خود واقف است...آبی رنگ قدرت معنای عمیق است...حرکت دوایر هم مرکز...دوایر قرمز با قدرت به سمت مرکز در حرکتند. در خود می درخشند، به کمال، و تشعشعات خود را بیهوده متساعد نمی کنند." واندا. وویتک. یورک.

آنها نوابغ دوران خود بودند. آنها می دانستند چگونه با عدم قطعیت زندگی کنند. آنها توانستند سیستمی بسیار سفت و سخت را جهت رسیدن به رویاهای خود فریب دهند. مسافرت کردند، دنیا را دیدند، و زندگی ماجراجویانه و سختی را در پیش گرفتند. آنها سماجت کاشفان و ارزش های وطن پرستان را در ضمیر خود داشتند. سلسله پادشاهی آنها فروریخته است اما در آن 20 سال طلایی بهترین بهترین ها بودند.