کوهنوردان راه آزادی - فصل پانزدهم| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

کوهنوردان راه آزادی - فصل پانزدهم

آخرین صعود

من هیچ گاه به دنبال مرگ نبوده ام، اما برایم مهم نیست اگر در کوهستان بمیرم. پذیرش چنین مرگی برایم آسان است. بعد از آن همه تجربیاتی که داشته ام، با آن مانوسم. و بیشتر دوستانم در آنجا در کوهستانند، منتظر من...

واندا روتکیویچ، کاروان رویاها

 

واندا قبل از هر برنامه بزرگی مراسم خاصی را انجام می داد. به خانه بازمی گشت تا مادرش او را دعا کند. بعد از صحبت در باره سفری که در پیش داشت، ماریا بر روی سر واندا صلیب می کشید. یکدیگر را در آغوش می کشیدند و واندا آنجا را ترک می کرد، در حالیکه برای صعود آماده بود.

وقتی واندا به سومین قله بلند دنیا، کانگچنجونگا، بازگشت تقریبا 50 سال سن داشت. این سومین تلاش او برای صعود آن می بود. وقتی قبل از برنامه به دیدار مادرش رفت، ماریا متوجه تغییری در واندا شد. واندا گویی سنگ شده و واقعا در آنجا حضور نداشت. واندا بعد از گفتگویی کوتاه از مادرش جدا شد که برود. ماریا به دنبال او دوید و فریاد زد "واندا خداحافظی نکرده ایم! صلیب..." واندا ایستاد و در حالیکه مادرش علامت صلیب می کشید به او خیره شد. اما ماریا می دانست که تمام فکر و ذکر او در کوهستان قرار دارد.

کارلوس کارسولیو تیمی شش نفره را سرپرستی می کرد، به این امید که پنجمین قله 8000 متری خود را صعود نماید. واندا آن کوهنورد خوش تیپ و مومشکلی را از برنامه های قبلی می شناخت. واندا با وجود بیماری عفونت سینه، پاهای دردناک، و احساس خستگی از دو برنامه قبلی، در مورد این برنامه حس خوبی داشت؛ در کنار دوستانش قرار گرفته بود. کارلوس می دانست علی رغم مشکلات زیاد در کشورش، واندا آنجا در کوهستان پرانگیزه بود و در آرامش قرار داشت. چشمانش از برق شادمانی می درخشید. کارلوس 30 ساله اراده و سرسختی خاص واندا را می ستود. آنها تیم خوبی در رخ شمالی تشکیل داده بودند: تجربه واندا و جوانی کارلوس.

 

ماریون عزیز

چند هفته قبل به کمپ اصلی رسیدم. فردا من و کارلوس به کمپ 1 و به انتهای طناب های ثابت تا ارتفاع 6900 متر صعود خواهیم کرد. آنجا قبل از گردنه شمالی کمپ 2 خود را برقرار خواهیم نمود. صعود سختی خواهد بود...بهمن های بالقوه خطرناکی وجود دارند و بادهای قدرتمندی می وزند...شروع من در این برنامه چندان خوب نبود...وقت به سرعت از دست می رود...من در لبه دنیا نشسته ام، از همه چیزهایی که برای دیگران با اهمیتند محرومم، اما از این تنهایی لذت می برم. در چادرم دراز کشیده ام و تصویر تو در نظرم است و تو را در کنار خود می یابم...بهترین کلمات و افکار مرا بپذیر. ای کاش می توانستم روشن تر آنها را بازگو کنم. به تو نیاز دارم و از بخت بلند خود که باعث آشنایی با تو شد خوشوقتم. دوستدار تو. واندا.

26 مارس 1992

 

صعود به خوبی پیش نرفت. کوه عظیم کانگچنجونگا و پنج قله از هم جدای آن، به نظر می رسید آنها را پس می زد. هوا بسیار منقلب بود. دو تن از اعضا تیم به دلیل خوردن مقادیر زیادی کمپوت انبه مریض شده و مجبور شدند به کمپ اصلی بازگردند. دو نفر دیگر به علت سرمازدگی شدید به ناچار برنامه را ترک کردند. در آخر فقط کارلوس و واندا در کمپ های آخر باقی ماندند.

 

ماریون عزیز

هیچ چیز بر طبق برنامه ریزی پیش نمی رود. هوا نقشه هایمان را به هم ریخته است. طوفان برف و رعد و برق به طور همزمان...من کمی نگرانم چرا که مسیر آنقدرها آسان نیست...و نگرانم چرا که احساس تنهایی می کنم. نمی دانم الان کجایی و چه کار می کنی. بهترین افکار و ارادت مرا بپذیر. ... از این نقطه بسیار دور. و واقعا از ملاقات با تو سپاسگزارم. به تو نیاز دارم. با عشق. واندا

2 می 1992

 

واندا و کارلوس روز 7ام می تلاش خود را برای صعود قله آغاز کردند. دو روز بعد کمپ 1 را ترک نموده و با سرعت خوبی صعود می نمودند. اما تا کمپ 3 برف عمیق تر شده و سرعت شان کمتر شده بود. کارلوس به سمت کمپ 4 پیش می رفت اما واندا تقلا می کرد و مجبور شد ساعت 11 شب در جایی شب مانی کند. کارلوس در تاریکی به صعود خود ادامه داد و ساعت 6:30 صبح به کمپ 4 رسید. از آنجا که روز بعد بسیار طوفانی بود به تنهایی در کمپ به استراحت پرداخت. واندا بالاخره در ساعت 7 بعد از ظهر به آنجا رسید در حالیکه از تلاش طاقت فرسای صعود در برف و بوران بسیار خسته و فرسوده شده بود. اجاق او دیگر کار نمی کرد و از اجاق کارلوس و ما باقی سوخت او برای آب کردن برف استفاده کردند تا کمی تشنگی شان را برطرف کنند.

صبح روز 12 می هوا باز شده بود و آنها ساعت 3:30 صبح از چادرشان بیرون خزیده تا به سمت قله صعود نمایند. از آنجا که می خواستند با سرعت صعود نمایند تقریبا تمام وسایل شب مانی شان را در همانجا باقی گذاشتند. کارلوس جوان قدرتمندتر بود و در برف عمیق به پیش می رفت در حالیکه واندا به کندی خود را به دنبال او می کشاند. بسیار آهسته حرکت می کرد. کارلوس ساعت 5 بعد از ظهر به تنهایی به قله رسید.

سه ساعت بعد از فرود از قله، در ارتفاع 8300 متری واندا را دید. زیر یک صخره حفره ای برفی کنده بود و در آن چنبره زده و سعی می کرد خود را گرم کند. آن شب هوا سرد و صاف بود و کمی باد داشت.

کارلوس نور چراغ پیشانی اش را به صورت او تاباند و پرسید: "واندا حالت خوبه؟"

"بله، بله، حالم خوبه. من کند حرکت می کنم، برای همین اینجا استراحت می کنم و فردا به صعود ادامه می دم. فقط یک کم آب می خوام. هیچی آب داری؟"

کارلوس به کنار او خزید. می توانست چهره مصمم او را مشاهده کند. با این همه اکیدا به او پیشنهاد کرد در تصمیمش تجدید نظر نماید.

"بهتره بیایی پایین. هنوز تا قله خیلی باقی مونده – چندین ساعت. گوش کن، برف عمیقه و یال هم ساده نیست، من هم هر چی آب داشتم رو چند ساعت پیش خوردم. متاسفم. خواهش می کنم با من برگرد."

"نه"، واندا اصرار داشت، "من می مونم. منتظر می مونم خورشید بالا بیاد و بعد صعود می کنم. می تونم این کار رو بکنم." کارلوس می توانست ببیند که واندا در داخل کیسه شب مانی خود از سرما می لرزد. "من دیگه نمی خوام به این کوه برگردم. اما سردمه. می تونی شلوار پرت رو بهم بدی؟ فقط برای امشب؟"

خواهش واندا او را تحت تاثیر قرار داده بود اما هیچ کاری نمی توانست بکند مگر اینکه او را به بازگشت ترغیب کند. "متاسفم من هیچ چیز دیگه ای ندارم. بهشون احتیاج دارم. من به سر حد خودم نزدیک شده ام. با من بیا پایین. با هم به کمپ 4 می ریم. و فردا به کمپ 3. اونجا می تونیم یک مقدار آب بخوریم."

قبول نکرد. "فقط به من بگو یال چطوریه."

کاری از دستش بر نمی آمد و در حال پریشانی جزئیات مسیر را تا آنجا که می توانست به یاد بیاورد برای او توضیح داد. یک بار دیگر به او توصیه نمود که با او بازگردد اما دیگر اصرار بیشتری نکرد. بالاخره این واندا روتکیویچ بزرگ بود؛ او باید حد خود را بداند. می توانست ببیند که ذهن واندا کاملا روشن است اما در آن حفره برفی، بسیار کوچک و سرد به نظر می رسید.

واندا می توانست نگرانی را در چهره کارلوس تشخیص دهد. "نگران نباش همدیگه رو پایین ملاقات می کنیم. فقط یک کمی استراحت می کنم، و بعد برای صعود قله حرکت می کنم..."

بعد از 10 دقیقه کارلوس در تاریکی شروع به پایین رفتن کرد؛ با پاهایی تقریبا یخ زده و افکاری به غایت مغشوش. به دلیل تلاش آن روز بسیار خسته بود و مکالمه اش با واندا او را از لحاظ احساسی بیش از پیش تخلیه نموده بود. چراغ قوه اش فقط کمی از مسیر را روشن می کرد و با هر تکان و حرکتی نور آن از مسیر منحرف می شد. می دانست که به لبه مرز توانایی رسیده است و به همین دلیل وحشت کرده بود. تمرکز کن. پایین برو. زنده بمان. نمی توانست به واندا فکر کند.

آن بالا در حفره برفی، واندا سعی می کرد خود را گرم کند. او نه چادر داشت، نه کیسه خواب، نه اجاق و نه آب. فقط کیسه شب مانی، یک چراغ پیشانی، 20 متر طناب،  دستکش اضافه، عینک اضافه، و چند تا آب نبات. باد کمی شروع به وزیدن کرد و ته مانده حرارت بدنش را هم از او گرفت.

او قبلا در کوه تنها مانده بود، و حتی در ارتفاع تنها گذاشته شده بود. اما این بار فرق داشت. تصمیم به ماندن و صعود را تنها خود او گرفته بود. حال فقط کارلوس در کوهستان باقی مانده بود و با گذشت هر لحظه فاصله آنها بیشتر می شد.

اگرچه هیچ کس نمی تواند با دقت بگوید او در باره چه چیزی فکر می کرد، اما می توان مطمئن بود که او مسیر را بارها و بارها در ذهن خود مرور کرده است. در برابر خود شیب های تمام نشدنی برفی قرار داشت، بعد چند برج که مجبور بود از سمت جنوب آنها تراورس نماید، و در انتها صعود به سمت یال قله. ساعت های دشواری باقی مانده بود. به ساعتش نگاه کرد. از زمان فرود کارلوس فقط 17 دقیق گذشته بود.

ترس ذره ذره اراده او را از بین می برد. نور روز شجاعت و امید را نوید می دهد، اما شب در کوهستان تنها تاریکی و مرگ به همراه دارد.

***

 کارلوس به مدت سه روز در کمپ 2 منتظر ماند، اما واندا هرگز بازنگشت. یک چادر با تمام تجهیزات برای او باقی گذاشت اگرچه می دانست کار بیهوده ای است. در راه بازگشت به کمپ 2 احساس قدرتمندی به او می گفت واندا در حال مرگ است. "با من خداحافظی کرد. من تمرکز زیادی داشتم. اما ناگهان در ذهنم حضور او را حس می کردم. احساس قدرتمندی بود."

خسته و ویران از نظر جسمی و احساسی، کمپ 2 را به سمت پایین ترک کرد. در یک فاصله کوتاه بین دو طناب ثابت تمرکز خود را از دست داد و سقوط کرد، و فقط در آخرین لحظه موفق شد طناب را بگیرد. صدای واندا را در گوشش شنید، "نگران نباش، من از تو مراقبت می کنم." حق حق کنان، در عذاب احساس گناه خود را به کمپ اصلی رساند. هیچ کوهنوردی در کانگچنجونگا باقی نمانده بود که بتوان گروه امدادی تشکیل داد. روز 21 می هوا دوباره خراب شد و کارلوس منطقه را ترک کرد.

چادر کمپ 2 به زودی پوشیده از برف می شد. در قلل پنج گانه کانگچنجونگا فقط باد و برف و سرما باقی مانده بود.

 

ماریون عزیز

می خواهم ماتم خود در فقدان واندا را با تو در میان بگذارم...همانطور که آرک گفته است ما هیچ کاری نمی توانستیم انجام دهیم. من در ارتفاع 8000 متر و بعد در کمپ 2 منتظر او ماندم، تا جایی که یقین پیدا کردم او زنده نمانده است...من نتوانستم او را منصرف سازم، حتی با وجود آنکه بسیار خسته بود و کیسه خواب، اجاق، آب و غذایی نداشت. نمی دانیم آیا در آن حفره برفی فوت کرده است، یا در هنگام صعود و یا در هنگام فرود؛ تنها می دانیم که از کنار ما رفته است. ما واندا را دوست داشتیم. کارلوس

27 می 1992

 

به محض آنکه خبر ناپدید شدن او به لهستان رسید خبرگزاری رویتر ماجرای آن را گزارش نمود. عصر شنبه بعد، اوا به تنهایی در خانه بود. به رختخواب رفت و به سرعت خوابش برد. ساعت 3 صبح تلفن زنگ زد. به آن جواب داد و صدای واندا را شنید.

"اوا..."

"خدای من، واندا کجایی؟ ما همه موهامون رو کنده ایم."

"من خیلی سردمه فقط خواهش می کنم گریه نکن."

"چرا برنمی گردی؟"

"الان نمی تونم..."

اوا از خواب پرید و فهمید که کابوس وحشتناکی می دیده است. به میز کنار تختش نگاه کرد و از اینکه دید گوشی روی تلفن نیست به خود لرزید.

روز بعد به مادر واندا تلفن زد تا آن ماجرای عجیب را تعریف کند. مادر واندا با صدایی آرام از شنیدن آن تعجب زیادی نکرد، و به او گفت چند روز پیش یکی از دوستانش در یکی از خیابان های وراکلو واندا را در لباسی سفید دیده است، که خیلی سردش است.

***

زمانی که واندا پروژه کاروان رویاهای خود را مطرح کرد چنین گفته بود، "زندگی یعنی ریسک، یعنی جرات کردن، جرات نکردن یعنی زندگی نکردن." او اصرار داشت که هدف او از کوهنوردی مواجهه با تجربیات نزدیک به مرگ نیست، بلکه "دستاوردهای استثنایی" است. "کوله خود را با حداقل نیازمندی ها برای چند روز آینده پر می کنید و عازم صعود قله می شوید. در طی چند هفته...کاری می کنید که یک برنامه بزرگ در طی چند ماه به دست می آورد." اما او زمان مورد نیاز برای بازیابی در بین این برنامه های سنگین را در نظر نگرفته بود. هم هوایی یک موضوع بود، اما استقامت بدنی موضوعی کاملا متفاوت. به همین دلیل، بسیاری بر این عقیده بودند که واندا فقط توان خود را از دست داده بود.

آیا واقعا این موضوع حقیقت داشت؟

سه کوهنورد ایتالیایی در سال 1995 هنگام صعود کانگچنجونگا در رخ جنوبی متوجه چیزی شدند که در ابتدا گمان می کردند چادری در برف باشد. با دقت بیشتری نگاه کردند و متوجه شدند آن چادر زرد و صورتی پا دارد. با دقت بیشتر متوجه شدند که جسد یک پا و تقریبا سر هم ندارد. چه کسی می توانست باشد؟ بعد متوجه شدند که او یک زن است. فقط تعداد انگشت شماری زن تا آن موقع در آن کوه به صعود پرداخته بودند، از جمله واندا و یک زن بلغاری، ایوردانکا دیمیتروا که در سال 1994 در آن کوه ناپدید شده بود. به این نتیجه رسیدند که جسد باید متعلق به واندا باشد.

محل پیدا شدن تعجب آور بود. وقتی کارلوس او را ترک نمود او در یا شمال غربی بیتوته کرده بود. همه به این نتیجه رسیده بودند که او در همان محل شب مانی فوت کرده است. جسد مثله شده به این معنی بود که او نه در هنگام استراحت بلکه در هنگام صعود کشته شده است. علی رغم سرما و نداشتن آب و غذا احتمال آن وجود دارد – اگرچه ناچیز – که واندا یک بار دیگر برای صعود تلاش کرده باشد، این بار فراتر از مرز توانایی خود، تا حوالی ارتفاع 8450 متری بر روی یال قله، و بعد سقوط کرده باشد.

بعد از آنکه ایتالیایی ها یافته تکان دهنده خود را در اروپا اعلام کردند، بعضی به دیده شک به آن نگریستند. آنا چروینسکا، همطناب قبلی واندا آن را به استهزاء می گرفت، "واندا خیلی مغرور بود، او هیچ وقت اجازه نمی داد در لباس صورتی بمیره!" کارلوس نمی توانست به یاد آورد لباس او در هنگام صعود چه رنگی بوده است، اما همه متفق القول بودند که واندا یک لباس مارک والندر به رنگ زرد و صورتی داشت. اما یک بسته دارو با مارک بلغاری که در جیب های او پیدا شده بود باعث شد بعضی، از جمله الیزابت هاولی، به این نتیجه برسند که آن جسد متعلق به آن زن بلغاری بوده است.

از آنجا که هیچ جسدی پیدا نشده بود و مادرش هم حاضر نبود مرگ او را بپذیرد، گزارش رسمی در باره مرگ او در لهستان نامفهوم و گیج کننده است. برادر او مایکل تلاش ناموفقی به انجام رساند تا برنامه ای برای یافتن جسد او تدارک ببیند. با بیمه مشکلاتی به وجود آمده بود، و موضوع هرگز به نتیجه کامل نرسید.

***

مرگ دلخراش واندا به شدت بر جامعه کوهنوردی تاثیر گذاشت. تعداد زیادی از کوهنوردان لهستانی کشته شده بودند؛ شروع آن از سالها قبل در هندوکش و بعد ادامه آن سال در پی سال در هیمالیا: مرگ وحشتناک لهستانی ها در اورست، یورک در دیواره جنوبی لوتسه، و حال واندا. کم کم به نظر می رسید جنگی با کوهستان در گرفته است، و لهستانی ها گویی در حال شکست بودند.

کوهنوردان در باره علت مرگ واندا اختلاف نظر داشتند. تصمیم او مبنی بر باقی ماندن در کوه و عدم فرود با کارلوس به عقیده بسیاری نسنجیده بود. به طور حتم می دانست که برای یک شب مانی دیگر در ارتفاع وسایل کافی در اختیار ندارد. از نظر فنی مسیر مشکلی در پیش روی او باقی مانده بود و از نظر جسمی فرسوده شده بود. هنوز یک روز کامل دیگر می بایست صعود کند – به علاوه فرود. بسیاری احساس می کردند واندا تمام قوانین را در کانگچنجونگا زیر پا گذاشته است، شاید به این دلیل که می دانست وقت او رو به پایان است.

وقتی واندا به کانگچنجونگا رفت می دانست که شکست ناپذیر نیست. مرگ یورک این تصور را که او می تواند برای همیشه به این کوه ها بازگردد از بین برده بود. می گفت: "هر جاده ای نقطه آغاز و پایانی دارد. اما بعید است که علاقه به زندگی را از دست داده باشد.  او می خواست که در کانگچنجونگا باشد، و از حضور در آنجا و از صعود با کارلوس جوان شاد و خرسند بود. اما زمانی که می بایست قدرت واقعی را نشان دهد، نه تنها در صعود بلکه پذیرش شکست، از پس آن بر نمی آمد. کله شقی و غرور و بلندپروازی اش در نهایت او را شکست دادند.

بیشتر کوهنوردان لهستانی دوران کوهنوردی او را تقدیر می نمودند. تعداد کمی فکر می کردند که او "خوش شانس" بوده است، اگرچه این خوش شانسی ها انواع مختلفی داشت. با وجود شخصیت گاه سختی که داشت، همه کوهنوردان فقدان او را دردناک یافتند. واندا بیش از آنچه تصور می کردند برایشان اهمیت داشت. روشن بود که بیشتر دستاوردهای او سال ها از زمان خود فراتر بود. الیزابت هاولی در باره او بسیار صریح اظهار نظر کرد: "واندا روتکیویچ در تاریخ کوهنوردی جاودانه خواهد ماند."

اما همه آنها موافق آن نبودند، به خصوص آنها که به او نزدیک بودند و آتش واندا دامن آنها را گرفته بود. شوهر قبلی واندا، دکتر هلموت شارفتر، به تلخی و تندی از او صحبت می کرد. "واندا فرزند زمانه و کوهنورد زمانه خود بود. کوهنوردی به مسیر خود ادامه داده است، اما واندا محصول سیستم بلوک شرق آن زمان دوران بود...پروژه "کاروان رویاهای" او همچون پریدن از لبه دیوار بود: نسخه قطعی مرگی که واندا همواره به دنبال آن بود. نوعی از کوهنوردی در برنامه های بزرگ که واندا می دانست همچون خود او مرده است. و او هرگز نمی توانست خود را به عنوان زنی پیر، غیرجذاب و کوهنورد سابق تصور نماید."

اگر حق با هلموت بوده باشد، واندا به طور قطع تنها هیمالیا نوردی نبوده است که از پیری بیش از عذاب و سختی بترسد. شاید خود – و دیگران – را با وابستگی های ناچیزش آماده ساخته بود. تعداد کمی داغدار او بودند. واندا سفر سبکبالی بر روی زمین داشت.

کریستف احساس می کرد که این موضوع مهمترین ضعف زندگی او بوده است. می گفت: "واندا یک اشتباه بزرگ کرده بود. همسرش را ترک کرد؛ خانواده اش را ترک کرد؛ دوستایش را ترک کرد. هیچ پناهی نداشت. هیچ کاری نداشت، هیچ شغلی بلد نبود، نه باغی، نه علاقه دیگری. هیچ اندوخته دیگری نداشت. هیچ نداشت. او کاملا تنها بود و هیچ کس نبود که بتواند او را راهنمایی کند." این موضوع حقیقت داشت که هر گاه در خیابان های ورشو راه می رفت مردم او را می شناختند؛ اما هیچ کس در خانه منتظر او نبود.

آن سخنان سوگوارانه ای که چند سال قبل در مرگ یورک بر لب آورده بود به نظر می رسید مناسب حال خودش نیز باشند. در آن موقع گفته بود: "ما نباید به خود اجازه دهیم به قضاوت کسانی بپردازیم که در بلندترین نقاط کره زمین خطر می کنند یا از آنها معنی کاری که انجام می دهند را طلب کنیم. فقط وقتی آنها در راه شور و اشتیاق خود بالاترین هزینه را می پردازند باید از آنها یاد کنیم..."