کوهنوردان راه آزادی - فصل چهاردهم - 3| ویکی پدیا فارسی

کوهنوردان راه آزادی - فصل چهاردهم - 3

واندا به اوا گفته بود که قصد دارد 8000 متری ها را صعود کند، و در سال 1990 آن را به طور علنی اعلام کرد و آن را "کاروان رویاها" نامید. طی همان سال او و ماریون با انتشار بیانیه ای به سراغ حامیان مالی احتمالی رفتند. "پروژه من صعود هشت قله 8000 متری است – چوآیو(8201)، آناپورنا (8091)، دائولاگیری (8167)، مانسلو (8163)، ماکالو (8485)، لوتسه (8516)، برودپیک (8051)، کانگچنجونگا (8586) – در طی مدت کمی بیشتر از یک سال. تا به حال هیچ زنی دست به چنین کار شجاعانه ای نزده است. من اولین خواهم بود."

در صورت موفقیت او اولین زنی نیز می شد که تمام قلل 8000 متری را صعود می کرد. به نظر کارلوس این نقشه چیزی نبود مگر استراتژی بازاریابی – کاری که خود او و یورک انجام داده بودند – تا برای برنامه های هیمالیای خود منابع مالی پیدا کنند. می گفت: "این نه هدف بلکه فقط یک وسیله بود." مایکل برادر واندا در این مورد نگرانی داشت. کاروان رویاها مانند یک ماشین بود که وقتی راه می افتاد واندا کسی نبود که آن را متوقف کند.

اولین هدف او کانگچنجونگا در نظر گرفته شد، قله ای که قبلا یک بار بر روی آن تلاش کرده بود. اوا پانجکو پانکیویچ را به عنوان همنورد انتخاب کرد و در ماه مارس 1991 به یک تیم یوگوسلاو پیوستند. آنها تقریبا موفق شده بودند اما برنامه زمانی که دو تن از یوگوسلاوها در نزدیکی قله کشته شدند متوقف شد. اولین قله در کاروان رویاها با او همراهی نکرده بود.

در ماه آگوست به سرعت به سمت چوآیو رفت، قله ای که به اعتقاد بسیاری ساده ترین قله در بین 8000 متری ها محسوب می شود. به تیمی لهستانی/بین المللی به سرپرستی کریستف ویلیچکی پیوست و در روز 26 سپتامبر به تنهایی بر قله ایستاد.

یکی خط خورد، هفت تای دیگر باقی مانده بود.

تا 29 سپتامبر به کاتماندو برگشته بود و به سرعت به سمت رخ جنوبی آناپورنا رفت. صعود این جبهه که برای اولین بار توسط تیم بریتانیایی به سرپرستی کریس بانینگتون صعود شده بود، همچنان بسیار با ارزش شمرده می شد. در اولین تلاش واندا برای صعود قله، سنگی به شدت به ران پایش اصابت نمود به طوریکه فکر کرد پایش دوباره شکسته است. اما فقط به شدت کبود شده بود و توانست با بلند کردن پا به کمک دستانش و خوردن مقادیر زیادی قرص مسکن به حرکت خود ادامه دهد. همنوردش، بوگدان استفکو، نظر دیگری داشت. هم او و هم کریستف ویلیچکی، سرپرست برنامه، به او توصیه کردند که باز گردد. اما او نپذیرفت. به همین دلیل آن دو با هم صعود کرده و او را تنها گذاشتند. او می توانست آنها را درک کند ولی همچنان از اینکه او را تنها گذاشته بودند تا به تنهایی قله را صعود نمایند احساس ناراحتی می کرد.

ماریون عزیز

...به نظر نمی رسد که من با همنوردان مذکر خوش اقبال باشم. هرگز نمی خواهم جلو کسی را بگیرم یا سربار کسی باشم...من هیچ کاری نمی توانستم بکنم جز اینکه بگویم، «نگران من نباشید. من از پس خودم بر بیام»...باعث تاسف است که من در میان دیگر اعضا تیم دوستی نداشتم و وقتی هم برای ریختن طرح دوستی های جدید نداشته ام، اما خوب آن هم به این دلیل بود که خود را وارد برنامه ای کردم که اعضا آن تقریبا با من غریبه بودند و فقط در همین برنامه با آنها همطناب شدم...

28 اکتبر 1991

 

اوایل صبح 22 اکتبر ریژیارد پاولوسکی را دید که از قله باز می گشت. او در پاسخ به سوال های واندا در باره مسیر جواب های کاملی نمی داد تا مبادا واندا بدون صعود قله بتواند مدعی صعود آن شود. به واندا بسیار برخورد. ریژیارد بعدها می گفت که او تمام سعی اش را می کرد تا جزئیات را به یاد آورد و می گفت: "باعث شرمه که واندا نگفت که من بقیه چای و غذام رو بهش دادم."

واندا به صعودش ادامه داد و در غروب آفتاب اولین زنی شد که از رخ جنوبی موفق به صعود قله آناپورنا می شد. با غروب خورشید دره ها در تاریکی فرو رفتند. افکارش به خداوند و کلیسا معطوف می شد و اینکه در نظر او فاصله این دو هر روز بیشتر می شد. به طور غریزی می دانست در زیباترین کلیسای جهان ایستاده است. می توانست با تمام وجود حضور خداوند را حس کند. به عود یا ناقوس یا آیین های نیایش کلیسا احتیاجی نداشت، فقط هوای رقیق و بُرنده.

در کوله پشتی به دنبال دوربینش گشت. اگرچه موفق شد قبل از آنکه شاتر دوربین یخ بزند چند عکس بگیرد، اما مهمترین عکس، یعنی عکس خود بر روی قله را از دست داد. از سر ناراحتی آن را به داخل کوله پشتی پرت کرد و بعد فکر بهتری به ذهنش رسید، بی حرکت ایستاد و عظمت کاری که به انجام رسانده بود را با عمق وجود حس کرد، و اینکه هنوز می بایست کاری انجام دهد – فرود. با کمپ اصلی تماسی نگرفت.

زیر نور ماه فرود می رفت اما به زودی راه خود را گم کرد و سر از یک شیب تند یخی در آورد. با پای مجروح و چراغ پیشانی که دیگر کار نمی کرد تصمیم عاقلانه ای گرفت که مقداری از مسیر را تا ارتفاع 7800 متر بازگردد و وضعیت خود را دوباره ارزیابی کند. بر روی یخ و برف یک سکو برای شب مانی درست کرد و شبی را در آنجا گذراند که در باره آن چنین می گفت: "شبی لذت بخش در کیسه شب مانی." صبح روز بعد تا کمپ 2 پایین رفت، و در آنجا با کمپ اصلی تماس گرفت و خبر صعودش را به آنها داد.

کریستف حرف او را باور نکرد. او واندا را از طریق دوربین زیر نظر داشت و مطمئن بود که قبل از قله برگشته است. البته می گفت شاید فقط یک اشتباه صادقانه، به دلیل توهم ناشی از ارتفاع بوده باشد. "اگه تو بگی قله رو صعود کردم من حرفت رو رد نمی کنم. ولی شخصا این موضوع باورم نمیشه." اگرچه بعدها این موضع سرسختانه را کنار گذاشت ولی تردیدش هیچ گاه از بین نرفت.

واندا بسیار ناراحت شده بود. آن را بدترین تجربه در تمام دوران کوهنوردی اش می دانست. همچون دوست به این کوه آمده بودند اما مانند گرگ های رقیب از هم جدا می شدند. شایعه شک و تردید در مورد صعود به لهستان هم کشیده شد و رسانه ها از آن تغذیه کردند. اوا در مرکز این جنجال قرار داشت. خبرنگاران مرتب تلفن می زدند و از او پاسخ می طلبیدند. او به آنها اطمینان می داد وقتی واندا بازگردد همه چیز را توضیح خواهد داد. از دوستش دفاع می کرد و می گفت: "من به اندازه کافی واندا رو می شناسم. این موضوع جدی تر و مهمتر از اونه که واندا قله رو صعود نکرده باشه و بگه صعود کردم." هیمالیانورد لهستانی پیوتر پوستلنیک بر جدی بودن اتهامات صحه می گذاشت و می گفت این بدترین اتهامی است که ممکن است متوجه یک کوهنورد گردد.

علاوه بر این بحران، بر همگان روشن بود که واندا هنوز به دلیل مرگ کورت بسیار افسرده است. اعتراف می کرد که خود را بیش از پیش تنها می یافت. احساس می کرد همه منتظرند تا پای او بلغزد. اوا در آن دوران واندا را زنی می دید که بسیار هراسناک است و هر کسی که کوچکترین نکته منفی در مورد او بگوید را دشمن خود می پنداشت. قطعه فیلمی از او وجود دارد که نشان می دهد با آن صورت بالغ و زیبا، به زور لبخندی به دوربین می زند و بعد چهره زار و ماتمزده خودش را باز می یابد.

مدتی کوتاهی بعد از مسائل آناپورنا، اوا با یک ناشر معتبر لهستانی به نام "هفته نامه همبستگی" شروع به کار کرد. اوا سرش به کار جدید بیشتر گرم شد و واندا احساس می کرد یک دوست دیگر را هم از دست داده است و اوا را متهم می ساخت که او را تنها گذاشته است. در طول این سالها احتمالا اوا نزدیک ترین دوست واندا بود اما او هم اعتراف می کرد که رابطه دوستانه آنها دشوار بود. "اگه بخواهید دوست نزدیک کسی باشید باید زمان، عقاید و نظرات مشترکی با هم داشته باشید. واندا هرگز وقت نداشت. همیشه در سفر بود." او دوستانش را یکی یکی از دست می داد.

بعد واندا عکس هایش از آناپورنا را نشان داد. وقتی با عکس های دیگر قله مقایسه می شد، به نظر می رسید یک قطعه عکس مه آلود در هوای تقریبا تاریک ادعای او را ثابت نماید. کمیته ورزشی مجمع کوهنوردی لهستان اعلام کرد که او قله را صعود کرده است. آرتور و یانوژ هر دو عضو آن کمیته بودند و بر صعود او به قله پافشاری می کردند. آرتور می گفت: "اون عکس برای من معنی داره. من قبلا روی همان قله بودم و می تونم در موردش نظر بدم. به طور قطع نشون می ده که واندا روی قله بوده."

الک لوو موافق نبود. با استهزاء می گفت: "اون عکس هیچ چیزی رو نشون نمی ده. من هم اون عکس رو دیدم...یک یال تاریک و نقطه ای بالاتر رو نشون می ده. نزدیکش بوده اما به قله نرسیده." الک معتقد بود چون مجمع کوهنوردی نتونسته ثابت کنه که واندا قله رو صعود نکرده است مجبور شده قبول کند که صعود کرده است.

خیال واندا از رای مجمع راحت شد، اما از بی اعتمادی نسبت به خود شوکه شده بود؛ نگرانی، از دست دادن اعتماد به نفس، و تنهایی دوباره به سراغش آمدند. آنا چروینسکا که از خود او نیز برای صعود لوتسه و شیشاپانگما مدرک صعود خواسته شده بود، معتقد بود که واندا از شوک ناشی از افسردگی بعد از آناپورنا هیچ گاه رهایی نیافت. می گفت: "هیچ کسی نیست که بتونه به شما کمک کنه. تنهایی واندا واقعا باید بیش از توان تحمل یک انسان بوده باشه."

کریستینا پاملوسکا معتقد بود ریشه اصلی افسردگی به آسیب دیدگی پای سالها قبل در کوه البروس بر می گشت. می گفت: "معلوم شد اون حادثه تبعات درازمدتی داشته چرا که او هرگز اجازه نداد پاش به طور کامل خوب بشه." او به برنامه K2 در سال 1982 اشاره می کرد که واندا با عصا در زیر بغل به کمپ اصلی رفت. کریستینا مطمئن بود که پای واندا در طی سالها کوهنوردی بد و بدتر شده بود و اضافه می کرد "در همان حال اراده اش مصمم تر می شد به همین دلیل بین بلندپروازی ها و توانایی های فیزیکی اش فاصله خطرناکی ایجاد شده بود." از نظر کریستینا این نشانه خطر بود و حتی می خواست به واندا پیشنهاد کند دست از کوهنوردی بکشد. اما کاملا اطمینان داشت هیچ هشداری نمی توانست واندا را از کوهنوردی باز دارد.

طی سالها چندین ماجرا در باره اینکه در آناپورنا چه اتفاقی افتاده است بر سر زبان ها افتاد. هیچ کس نمی توانست به طور قطع بگوید دقیقا در چه روزی واندا قله را صعود کرده است. نهایتا چنین نتیجه گرفته شد که واندا احتمال هوش و حواس خود را از دست داده بود. وقتی کریستف و دیگران او را دیدند که در حال صعود است، به احتمال زیاد او در حال صعود بود، اما چرا؟ یا او می خواست بازگردد که عکس بهتری بگیرد یا اینکه فراموش کرده بود که قله را صعود کرده است. او یک روز کامل، و تقریبا صعود موفقش را از دست داده بود. به هیچ طریق نمی شد فهمید کدام ماجرا واقعیت داشت.

عامل دیگری هم دخیل بود. واندا تا آن موقع هشت قله 8000 متری را صعود کرده بود. همینطور کریستف. هیچ زنی حتی نزدیک آن هم قرار نداشت. تنها رقیبان او مردان بودند.

با تشدید تنهایی واندا، وویتک یکی از معدود دوستان وی باقی مانده بود. او و واندا اولین بار در صخره های اطراف وراکلو با یکدیگر ملاقات کرده بودند. در آن موقع او زن جوان و زیبایی بود و وویتک حتی کمی خواهان او شده بود. اما دوستان خوبی برای یکدیگر شده بودند و اگرچه هیچ گاه با هم همطناب نشدند ولی بسیاری اوقات با هم در یک برنامه قرار داشتند. او واندا را دیده بود که رشد می کند، ابتدا به عنوان یک کوهنورد و سپس به عنوان یک سرپرست. بلندپروازی ها و ترس های او را درک می کرد و برخوردهای او با دیگر کوهنوردان را مشاهده می نمود. می فهمید چرا دیگران از او خوششان نمی آید: تا حدی به دلیل شخصیت قدرتمند و بلندپروازی های لجام گسیخته اش. فکر می کرد رفتار واندا گاهی به مرز جنون نزدیک می شود، مثل همان موقع که با عصا به کمپ اصلی K2 آمده بود و او و یورک مجبور بودند او را در دو ساعت آخر روی دوش خود حمل کنند. اما وویتک نیز آدم گوشه گیری بود و به همین دلیل هیچ گاه با یکدیگر درگیر نشدند.

***

در همان حال کریستف، هم تیمی کم تحمل ولی به همان اندازه بلندپرواز واندا در آناپورنا، آرام و قرار نداشت. او هرگز تا آن اندازه آماده، قوی و متمرکز نبود. او از همه جنبه های زندگی اش لذت می برد: کوه ها، چالش فیزیکی و حمایت پرشور هم تیمی هایش. پسرک کوچک پیشاهنگ یونیفرم خودش را پیدا کرده بود، و خوب به قواره اش می آمد.

در سال 1990 به دائولاگیری رفته بود و در 24 آوریل آن را از طریق مسیر عادی صعود کرده بود. به کمپ اصلی برگشت در حالیکه هنوز مقداری انرژی داشت که مصرف نماید. هیچ کار خاصی نداشت و جایی هم نبود که برود، برای همین تصمیم گرفت به کوه برگردد و رخ شرقی را از طریق یک مسیر جدید و طی یک تلاش یک روزه انفرادی صعود نماید. رخ 2400 متری آن قبلا توسط وویتک و همراهانش در طی یک تلاش آلپی در سال 1980 صعود شده بود، اما کریستف به مسیر دیگری، کمی سمت چپ آن نظر داشت.

در حالیکه به دلیل صعود مسیر عادی کاملا هم هوا بود ساعت 11 شب حرکت خود را آغاز نمود. وسایل  خیلی کمی با خود همراه برد چرا که قصد نداشت مدت زیادی در کوه بماند. 2 لیتر مایعات، چند آب نبات، بی سیم، دوربین، چهار میخ، چهار پیچ یخ، دو تبر یخ، و یک طناب 30 متری (که همان ابتدا آن را هم جا گذاشت). مهتاب بر کوه می تابید و او در شیب های متوسط از نظر دشواری با سرعت زیادی صعود می کرد. یک دهلیز یخی پرشیب تر در مقابلش قرار گرفت اما او با اعتماد به نفس صعود می کرد و در بالای آن ایستاد تا کمی استراحت کند و کمی نوشیدنی داغ بخورد. اما هرچه بالاتر می رفت مسیر باز هم مشکلتر می شد. او راهی نداشت تا بفهمد چه چیزی در انتظارش است، چرا که هرگز قبلا مسیر را صعود نکرده بود. صعود از قسمتی دشوارتر که برف ناپایدار سطح یخ را پوشانده بود دو ساعت طولانی و خطرناک زمان برد.

به یاد می آورد: "یه جوری در توهم قرار داشتم. – نه به خاطر کمبود اکسیژن بلکه به خاطر اون مسیر، از ترس. احساس می کردم کسی همراهمه. وقتی سعی می کردم به سمت راست برم منتظر بودم کسی راهنمایی ام کنه...به نظر میاد که در شرایط دشوار شما به دوست، مادر یا معشوقتون نیاز دارید. برای همین من هم برای خودم یکی درست کردم."

بعد از گذر از آن قسمت خطرناک راهش را در قسمتی پر صخره گم کرد اما بلاخره خود را در ساعت 3 بعد از ظهر به یال قله رساند. او در ارتفاع 7800 متر قرار داشت و آن دیواره را صعود کرده بود. اما هنوز تا قله فاصله داشت. یک ساعت بود که برف می بارید. غریزه حفظ جان به سراغش آمد و تصمیم گرفت که باز گردد، چون از یک شب مانی اضطراری بدون هیچ وسیله ای نگران بود. یک چادر پیدا کرد که دوستانش باقی گذاشته بودند و شروع کرد به درست کردن چای – برای دو نفر. اگرچه در آن موقع در وضعیت نسبتا امنی به سر می برد اما همچنان توهم داشت.

بسیاری دیگر از هیمالیا نوردان نیز تجربه ای مشابه در باره توهم دارند، از جمله کارلوس کارسولیو که آنها را عزیز می شمرد. کارلوس فهمیده بود که بعد از اولین بار آنها خیلی راحت تر به وجود می آیند. او اعتقاد داشت که این تجربیات ثابت می کردند که دریچه ای در درون او باز می شود: "من منتظر آن لحظات می ماندم. شبیه یک اعتیاد روحانی بود."

کریستف بعدها اعتراف کرد که در آن صعود از "خط باریک قرمز" فراتر رفته است. علی رغم "شکست" در صعود قله دستاورد او بسیار ستوده شده و از آن به عنوان آینده هیمالیانوردی یاد گردید.

مهمتر از همه چیز، کریستف سریع بود. در حالیکه سرعت مشکل واندا بود: کمبود سرعت و زمان. بعد از عدم موفقیت در صعود دائولاگیری زمان برای تحقق کاروان رویاها از دست می رفت. غیر ممکن به نظر می رسید بتواند شش قله باقی مانده را در طی سال بعد صعود نماید. بعضی از افراد نزدیک به وی فکر می کردند – و امیدوار بودند – او این نقشه را به طور کامل کنار بگذارد. اما قرار نبود چنین شود. در عوض او مدت زمان اجرای آن را فقط به اندازه یک فصل به تعویق انداخت.