کوهنوردان راه آزادی - فصل چهاردهم - 2| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

کوهنوردان راه آزادی - فصل چهاردهم - 2

در فاصله سال های 1987 تا 1992 وویتک به دنبال مسیرهای آینده گرایانه خود می گشت، از جمله سه تلاش دیگر بر روی K2، که دو تای آنها بر روی رخ غربی بود. بعد از دیواره درخشان گاشربروم 4، رخ غربی K2 فکر و ذکر او را مشغول خود ساخته بود. اما تلاش هایش به K2 محدود نمی شد. همراه با کوهنوردی سویسی به نام ارهارد لورتان مسیری 29 طوله دشوار به ارتفاع 1000 متر بر روی رخ شرقی برج ترانگو گشود، و سپس همراه با یک سویسی دیگر به نام ژان تروله به سمت چوآیو و شیشاپانگما رفت.

بعد از آلکس و یورک، ارهارد بهترین همنورد برای وویتک محسوب می شد. اما در سال 1990 در چوآیو دوستی آنها تا مرز قطع رابطه پیش رفت. از همان ابتدا وویتک اصرار داشت چوآیو و شیشاپانگما را پشت سر هم صعود نمایند. ارهارد و ژان موافقت کردند. برنامه آنها این بود که بعد از هم هوایی هر دو قله را به سرعت صعود کنند: بدون چادر، بدون اجاق و تقریبا بدون غذا. فقط لباس هایی که به تن داشتند و مقدار محدودی وسایل فنی. آنها این روش را "برهنگی شبانه" نامیدند.

سه هفته در پای رخ جنوب غربی چوآیو منتظر ماندند تا هوای خراب تمام شود. حواس وویتک تا حدودی به پسر تازه متولد شده اش، آلکساندر، معطوف بود. کوچکترین موضوعات هم او را ناراحت می کرد، حتی صدای شرشر آب از ظرف ارهارد. از آن طرف ارهارد هم به طرز عجیبی بسیار تندخو و عصبی شده بود و گهگاه بر اثر کوچکترین خطای وویتک بر سر او داد و فریاد راه می انداخت.

یکی از این دعواها بر سر میخ صورت گرفته بود. ارهارد می خواست فقط دو میخ با خود ببرند. وویتک معتقد بود باید 6 تا با خود داشته باشند.

ارهارد وسایل را به طرفی پرت کرد و با فریاد گفت "باشه، تو همه چی رو بیار."

وویتک پاسخ داد، "ارهارد، تو یک همنوردتو در یک دیواره به همین دلیل از دست دادی." موافقت کردند که شش تا ببرند.

همچنان که منتظر هوای خوب بودند، به الگوی تندمزاجی خود دقت کردند: آسمان باز در شب، هوای صاف صبح، آغاز بارش برف در ساعت 10 صبح، بعد کمی تابش خورشید و بعد باز هم بارش بیشتر، و باز شدن هوا در شب. صبر خود را از دست داده بودند. در این موقع این فکر به ذهنشان رسید که در شب صعود نمایند، به خصوص که نمی خواستند مدت طولانی بر روی جبهه بمانند – یک صعود یکسره تا قله. اگر در طول شب صعود می کردند، حوالی صبح به قله می رسیدند که به طور معمول هوا در این موقع خراب می شد. از آنجا که مسیر در ارتفاعات بالاتر بسیار ساده تر بود، به نظر می رسید برنامه مناسبی باشد. تمام بعد از ظهر در باره معایب و محاسن طرح خود به بحث نشستند و تصمیم گرفتند شب حرکت کنند.

در پای جبهه ایستادند تا آخرین غذای خود قبل از صعود را آماده کنند، در همان حال سعی می کردند به بهمن هایی که از گوشه و کنار جبهه فرو می ریخت توجهی نداشته باشند. بعد بارش برف شروع شد. وویتک به یاد می آورد "دانه های درشت و زیبای برف که مثل موقع کریسمس می بارید."

ژان و ارهارد می خواستند صعود کنند، علی رغم اینکه الگوی بارش تغییر کرده بود. اما وویتک مردد به نظر می رسید. ژان رو به وویتک کرد و گفت، "به نظر میاد حالت زیاد خوب نیست، مشکلی داری؟"

وویتک جواب داد، "من فکر می کنم خطرناکه"

ژان اصرار ورزید، "منظورت اینه که نسبت به صعود احساس خوبی نداری؟"

"آره، فکر می کنم."

ژان باز هم ادامه داد "فکر می کنی اتفاق بدی می افته؟"

"من نمی تونم در این باره مطمئن باشم. ولی فکر می کنم خطرناکه."

ارهارد چیزی نگفت.

وویتک به غریزه اش در آن شب اتکا کرد و تصمیم گرفت به کمپ اصلی بازگردد. ارهارد و ژان بدون او به صعود ادامه می دادند. وویتک فرود خود را آغاز نمود، غمگین و بسیار خسته، گویی پنج روز کوهنوردی کرده است. او از نظر فیزیکی و روانی ویران شده بود.

در حالیکه خود را به سمت چادرها می کشاند به بررسی وضعیت خود پرداخت. می دانست که قدرت تخیل خود را از دست داده است اما این توانایی به کجا رفته بود؟ چطور ممکن بود با این احساس ضعف حتی تصور صعود این کوه به مغزش خطور کرده باشد؟ با این همه با همه ناراحتی که داشت می دانست بهتر است برگردد و زنده بماند تا اینکه با کله شقی پا در خطرات غیر قابل پذیرش بگذارد. به هر زحمتی بود به مدت دو ساعت راه رفت، دلمرده بود اما می دانست دیگر خطری او را تهدید نمی کند. ناگهان با یک یاک برخورد نمود. آنقدر خسته بود که چشمان براق یاک را با چراغ های چادرها اشتباه گرفته بود. مدت کوتاهی بعد به کمپ وارد شد و به سمت چادر آشپزخانه رفت تا برای خود چای درست کند. از پس هیس هیس اجاق صدای حرکت کسی را شنید. کسی به طرف کمپ می آمد. "کیه؟" جوابی نیامد. سرش را از چادر بیرون آورد. در تاریکی متوجه آنها شد: ژان و ارهارد. "چه اتفاقی افتاد؟" هیچ کدام حرفی نزدند.

روز بعد هم ارهارد سکوت خود را نشکست اما ژان ماجرا را توضیح داد: 100 متر بالا رفته بودند که یک بهمن، غرش کنان، فروریخت و چیزی نمانده بود که آنها را با خود ببرد. تصمیم عاقلانه ای گرفته بودند که برگردند.

چند روز بعد هوا بهتر شد و آنها صعود بدون توقف مسیر جدیدشان تا قله را تکمیل کردند.

فقط یک روز در کمپ اصلی استراحت نمودند. روز بعد به سمت دره پایین دست حرکت کردند. دو روز را با جیپ پیمودند تا اینکه به پای شیشاپانگما برسند. برنامه آنها این بود که مسیری جدید را بر روی رخ جنوبی در کنار مسیر یوگوسلاوها صعود نمایند. روش آنها همان بود – "برهنگی در شب" – در یک تلاش یکسره با فقط چهار بسته شکولات، چهار بطری مایعات، 30 متر طناب هفت میلی متری و چهار عدد میخ. حتی صندلی حمایت خود را هم نبردند.

در نزدیک انتهای مسیر به قسمتی پرشیب و ترکیبی از یخ و سنگ برخوردند. ژان و ارهارد مسیری را انتخاب کردند که به نظر می آمد راحت ترین راه عبور از آن قسمت دشوار باشد، اما وویتک مسیر جالب تری را پیدا کرده بود. اگرچه شیب تندتری داشت اما باعث می شد به گردنه بین قلل غربی و مرکزی میانبر بزنند. او با صعود چوآیو اعتماد به نفس زیادی پیدا کرده بود و احساس قدرت می کرد. به علاوه این میانبر "جالب" به نظر می رسید.

صعود آن از "جالب" دشوارتر بود و وویتک به زودی در موقعیت بدی قرار گرفت. وقتی به بالا نگاه کرد تا بتواند مسیری برای صعود پیدا کند متوجه شد که قسمت های بالاتر باز هم دشوارتر می شوند. احساس می کرد ممکن است سقوط کند. دوباره تلاش کرد، کمی به سمت چپ. همانطور بود. کمی دیگر صعود کرد ولی متوجه شد راه به جایی نمی برد. مجبور بود آن مسیر را به طور طبیعی فرود بیاید که کاری بس دشوارتر از صعود آن بود. بعد از 100 متر، در حالیکه کمی می لرزید، خود را به پایین رساند. خود را از این تصمیم بد سرزنش می کرد و به سمت مسیر ارهارد و ژان حرکت کرد. آن دو از آن قسمت عبور کرده و حال بیش از یک ساعت از او پیش افتاده بودند. وویتک احساس خود در آن موقع را چنین توصیف می کرد "تنها و غمگین".

آنها تنها شش روز بعد از صعود چوآیو به قله شیشاپانگما رسیدند. آن سه نفر دو مسیر جدید را بر روی آن قلل صعود کرده بودند. هر دو صعودها به روش سبکبار و به طور یکسره صورت گرفته بود؛ استاندارد جدیدی برای صعودهای هیمالیانوردی. آنها "صعودهای خداحافظی" وویتک با 8000 متری ها قلمداد می شدند و به بهترین روش انجام گرفته بودند. وویتک می گفت: "بعد از صعودهایی نظیر این شما احساس می کنید روحتان پالوده شده است. موجود خوشحالی هستید."

علی رغم این نشئگی روانی، وویتک از برخورد ارهارد نسبت به خود بسیار آسیب دیده بود. در طی جشن پایان برنامه که سویسی ها ترتیب داده بودند وویتک سعی کرد احساس خوشحالی و قدردانی خود از آنچه که به دست آورده بودند را توصیف کند. ژان کم مانده بود اشکانش سرازیر شود. ارهارد کاملا ساکت بود. چیز عجیبی نیست که تنش در برنامه های بزرگ پیش بیاید اما به نظر می رسید ارهارد به آن واکنش شدیدی نشان داده است، و حاضر نبود آن را تغییر دهد. وویتک نمی توانست دلیل آن را بفهمد چرا که او احساس بدی نسبت به ارهارد نداشت. سال ها بعد ارهارد تغییر عقیده داده بود و در مصاحبه ای چنین گفت "من با وویتک تا خود جهنم هم می رم: اگه وویتک من رو خبر کنه، هر جایی باهاش می رم."

وویتک نمی توانست آن را حلاجی کند. "جالبه. البته قبل و بعد. اما در حین برنامه خیر." وویتک بعدها از خود می پرسید شاید در آن برنامه بیش از حد می خواسته عقاید خود را تحمیل نماید. او عقاید و بلندپروازی های خاص خود را داشت و می خواست سویسی ها را هم در باره آنها قانع سازد. اما شاید بیش از حد در این باره کوشش به خرج داده بود.

***

چوآیو و شیشاپانگما آخرین صعودهای بزرگ وویتک درهیمالیا بودند. خروج او از آن وادی از چند جهت برازنده بود: توانست یک رابطه دوستانه را نجات دهد؛ او مفهوم صعود سبک را به درجات بسیار بالاتری ارتقا داده بود؛ و زنده مانده بود.

وویتک در امنیت صعودها سابقه ای بدون خدشه داشت. علی رغم تمایل وافر او نسبت به صعود مسیرهای خطرناک و دشوار، او توانست از حادثه و مرگ بپرهیزد. نه به این دلیل که از مرگ بیزار بود. می گفت: "ما باید مرگ را بیشتر بپذیریم. حتی آن را لمس کنیم." او به طور حتم مرگ را لمس کرده بود اما به سمت آن کشیده نشده بود. او از اینکه از یک صعود دست خالی بازگردد نمی ترسید. 30 سال سابقه کوهنوردی او نه تنها با صعودهای درخشان بلکه با بازگشت های عجولانه و استراتژیک مزین است.

بسیاری از کوهنوردان در باره نحوه تصمیم گیری اسرار آمیز وویتک سخن گفته اند، و گاه به تصمیمات غیر منطقی او در ترک منطقه تبسم کرده اند. اما شاید آنها به بیماری کشنده کوهنوردان مبتلا شده اند: کاهش تدریجی حساسیت نسبت به ریسک، همراه با احساسی از فناناپذیری. این از دست دادن احساسات کوهنورد را به جایی ورای مرز زندگی و مرگ سوق می دهد. وویتک از آن حساسیت نسبت به خطر به شدت محافظت می کرد، و هشداری که ترس به او می داد مدد می گرفت.

آلکساندر، فرزند وویتک از قول پدرش می گوید که وویتک معقتد بود به این دلیل برای او حادثه ای پیش نیامده که او "ترسوترین آدم روی زمین است." وویتک به راحتی به ترس، شکست، و بازگشت اقرار می کرد. اگرچه او گاه آن را بزدلی خوانده است اما بعد که با دقت بیشتر به گذشته می نگرد می گوید شاید ناشی از خردورزی بوده است.

سابقه امنیت او در صعودها به همنوردانش هم تسری می یابد. ده ها تن از بهترین کوهنوردان هم دوره وویتک، از جمله برخی از دوستان بسیار نزدیک وی، در کوهستان کشته شدند. اما حتی یکی از آنها نیز هنگام صعود با وویتک کشته نشد. با توجه به اینکه تعداد زیادی از کوهنوردان زبده اهدافی چنان بلندپروازانه انتخاب می کردند، سطح ریسک پذیری در میان شان هر چه بیشتر بالا می رفت. اما ارتفاع به طرز تفکر افراد کاری نداشت، و حوادث مرگبار فزونی می گرفت، گاه به این دلیل که سطح برنامه از سطح توانایی کوهنوردان بالاتر بود و گاه به دلیل اشتباهات ساده در استفاده از ابزارها یا تکنیک ها. با این حال تقریبا همیشه حوادث مرگ بار زمانی رخ می دادند که کوهنوردان برای مدت طولانی در ارتفاعات باقی می ماندند. بیشتر آنها که کشته می شدند کوهنوردان باتجربه ای بودند که ده ها سال تجربه داشته و حول و حوش 50 سال سن داشتند.

سرنوشت یورک یکی از این مثال هاست. وویتک از مرگ او غمگین و خشمگین بود و در این باره بسیار سخن گفت: "به طور قطع او خیلی ریسک می کرد. من فکر نمی کنم کار درستی بود. و برای اثبات کافی است به این نگاه کنیم که پنج تن از همنوردان او کشته شدند." وویتک نگفت که یورک لاجرم کشته می شد، ولی معتقد بود می شد آن را پیش بینی نمود. در یک زمان وویتک از یورک وحشت کرده بود: بسیاری از همنوردان او مرده بودند. در واقع تنها در دوره چهار ساله ای که آن دو با هم کوهنوردی می کردند برای یورک حادثه ای به وقع بپیوست. به نظر او یورک به ناکجا آباد می رفت زیرا هر روز در منطقه ای که هیچ امنیتی در آن متصور نبود بالا و بالاتر می رفت. ووتیک می گفت: "برای او بازگشت معنی نداشت. هرگز شکست را نمی پذیرفت. او چنین آدمی بود."

اما وویتک از اینکه برای خود او هیچگاه حادثه ای اتفاق نیفتاده است سردرگم شده بود. یک بار در باره آن چنین گفت: "واقعا نمی دونم در طی ده ها سال کوهنوردی چرا حتی یک شاخ مو هم از سرم کم نشد...وقتی در باره اش فکر می کنم دلم خالی میشه." بعد رو به بالا نگاه کرده و چینی در پیشانی انداخت و ادامه داد: "آیا یک روزی باید حساب اون رو پس بدم؟"