کوهنوردان راه آزادی - فصل چهاردهم - 1| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

کوهنوردان راه آزادی - فصل چهاردهم - 1

کاروان رویاها

اگر من اسطوره ام، پس چرا تا این حد تنهام.

- جودی گارلاند، منتسب

 

موفقیت واندا بر روی کوه های بلند به سادگی به دست نیامد. در برابر هر قله بزرگی که در هیمالیا صعود نمود، دو برابر شکست خورده بود، گاهی به دلیل هوای خراب و شرایط خطرناک، اما اغلب به دلیل بیماری یا مصدومیت های مزمن. سال 1990 در ماکالو دوباره این اتفاق افتاد. وقتی بیماری گریبان او را گرفت، او نسبت به توانایی اش دچار تردید شد. و تردید به زودی افسردگی و ترس را به همراه آورد.

ماریون عزیز

...بسیار احساس افسردگی می کنم، به دلیل تردید درباره سلامتی ام، احساس عدم قطعیت در کوه دو چندان شده است. نوشتن برای تو به من کمک می کند، زیرا می دانم تو درک می کنی...

30 آوریل 1990

 

او موفق به صعود قله نشد. با خود فکر می کرد شاید بخت از او رو برگردانده است. تصمیم گرفت استراتژی خود را تغییر دهد. به جای آنکه یک یا دو بار برای صعود به هیمالیا برود، با توجه به شرایط فیزیولوژیکی خاصی که داشت، بهتر است همه آنها را پشت سر هم و با سرعت صعود نماید. اما این کار به پول نیاز داشت – و آمادگی بدنی فوق العاده. وسایلش مندرس شده بودند؛ چادرهایش بسیار کوچک بودند؛ و کفش هایش خوب اندازه پایش نبودند. او می بایست یک حامی مالی بسیار دست و دلباز پیدا کند. و برای تمرین به زمان نیاز داشت.

اما در آن موقع در آسیا بود، و در نتیجه به جای آنکه به خانه برگردد تا قوای خود را بازیابد به پاکستان رفت تا به تیمی برای صعود گاشربروم 1 بپیوندد. با ارتفاع 8068 متر بلندترین قله گاشربروم ها بود و واندا به شدت مایل بود آن را صعود نماید.

وقتی در ابتدا به پای کوه رسید به دیگر کوهنوردان علاقه ای نشان نمی داد. او به طور کامل تمرکز خود را معطوف به هدف خود کرده بود و از درک توانایی ها و امیال همنوردانش عاجز می نمود. ارتباط با آنها در حداقل ممکن بر قرار داشت، و این خود باعث می شد بر قوه قضاوت او در مورد اوضاع تاثیر بگذارد، زیرا حاضر نبود نظری مگر عقاید خود را در بپذیرد. در گاشربروم 1 انعطاف ناپذیری وی حتی بیشتر از گذشته با شخصیت او در خارج از محیط کوهستان در تضاد قرار می گرفت. کسی که می خواست با واندا صعود نماید می بایست بسیار پوست کلفت باشد و اهداف خود را به طور کامل بشناسد. در غیر اینصورت واندا به راحتی از آنها برای نیل به خواسته های خود استفاده می کرد. او بسیار متمرکز و مصمم بود.

اما این برنامه برای واندا وضعیت خاصی داشت چرا که او عاشق یک متخصص اعصاب، و دونده استقامت آلمانی، به نام کورت لینکه شده بود. او به تیمی جهت صعود گاشربروم 2 در همان نزدیکی پیوسته بود، بیشتر برای آنکه به واندا نزدیک باشد. رابطه آنها به تازگی شکل گرفته و بسیار عاشقانه بود، بطوریکه گفتگوهایشان از پشت بی سیم موجب تفریح دیگر کوهنوردان می شد. واندا سرزنده و خوشحال به نظر می رسید. حتی به دوستش اوا گفته بود که او و کورت در باره دوران پیری برنامه ریزی کرده اند، چیزی که شنیدن آن از واندا بسیار بعید به نظر می رسید.

واندا با صعود به قله گاشربروم 1 ششمین قله 8000 متری خود را صعود کرده بود. با امید بهره جویی از هم هوایی و آمادگی بدنی، تصمیم گرفت قله برودپیک را نیز صعود نماید، و برای آن کورت و دو نفر دیگر را با خود همراه کرد. او قصد داشت قله را با سرعت در مدت سه روز صعود نماید. به این ترتیب هفتمین قله 8000 متری، و تمام 8000 متری های پاکستان را صعود می نمود.

اوضاع آنطور که برنامه ریزی کرده بودند پیش نرفت. در همان روز اول کورت لغزید و 400 متر سقوط کرد. واندا شاهد آن بود. کورت قبل از آنکه واندا به او برسد مرده بود. واندا ویران شده بود. بالاخره مردی را پیدا کرده بود که می توانست شور و شوق خود نسبت به کوهستان را با او تقسیم نماید، و می توانست باقی زندگی اش را با او سپری کند. برای واندا پیدا کردن کسی که به طور کامل با او در هماهنگی باشد دشوار بود – شخصی آزاد و مستقل. او گفته بود که آماده است برای بار سوم ازدواج نماید، ازدواجی که امید داشت تا آخر عمرش دوام داشته باشد. او در باره کورت می گفت: "او به من روحیه می داد، مرا از درونگرایی ذاتی ام می رهاند و به من کمک می کرد به درجات عالی برسم." به سختی می توان گفت آیا با گذشت زمان این علاقه دوطرفه باقی می ماند، یا عشق او نسبت به کوهستان بر عشق او به کورت چیره می شد یا خیر. اما در آن زمان به نظر می آمد می شد به آن امید بست.

وقتی به لهستان بازگشت با دوستش اوا صحبت می کرد که او موضوع کورت را پیش کشید. از واندا پرسید: "آیا فکر می کنی بتونی تحمل کنی؟" واندا روی خود را برگرداند و قبل از آنکه پاسخ بدهد دقیقه ای فکر کرد.

"می دونی فکر می کنم هیچ چیز دیگه ای نیست که بتونه من رو وابسته کنه، بنابراین می خوام برنامه خودم رو به طور کامل اجرا کنم." اوا شانه ای بالا برد، سپس سرش را پایین افکند، چرا که می دانست چه چیزی در انتظار اوست.

واندا خودش را وقف کارش کرد: سخنرانی، سفر، بازاریابی برای خود و ایده هایش، و پیدا کردن حامیان مالی. ماریون به طور تمام وقت کار می کرد تا برای هزینه های رو به افزایش پول تهیه نماید. بر خلاف بسیاری دیگر از کوهنوردان لهستانی او به نقاشی و تمیزکاری دودکش ها نپرداخت. استراتژی او متفاوت بود. او ارزش جذابیت و یگانگی بلندپروازی اش را می دانست، و به کمک ماریون توانست از آنها پول در بیاورد.

وقتی گزارش رسمی خود از برنامه گاشربروم 1 را داد معلوم شد قدرت قضاوت او بیش از پیش کاهش یافته است. بر اساس گزارش او در رسانه ها، او قله را به همراه یک زن دیگر و در قالب تیمی سبک صعود کرده است. او به تیم لهستانی گاشربروم که از کمپ اصلی آنها استفاده کرده بود اشاره کرد، همچنین به گروهی از مردان که تا ارتفاع 6000 متر همراه با آنها صعود کرده بود، و کمپ 2 او را نصب کرده بودند. اما همین و بس. گویی بعد از آن واندا و همنوردش اوا پانژکو پانکیویچ در آن کوه تنها بوده اند. اما این موضوع حقیقت نداشت. اگرچه حامیان مالی او تحت تاثیر قرار گرفته بودند، اما بسیاری از کوهنوردان از قلب واقعیت شگفت زده شدند.

در تمام این مدت، ماریون دوستی وفادار، و مدیر برنامه های او باقی ماند. او از شخصیت قدرتمند واندا خوشش می آمد، و از دستاوردهای کوهنوردی واندا تهدیدی نسبت به خود احساس نمی کرد، تا حدی به این دلیل که خود او کوهنورد نبود و نمی توانست کم و کیف اتفاقات را به طور کامل درک نماید. او فقط زنی جذاب و باهوش را می دید که در لبه تیغ زندگی می کند، زنی که به خوبی از خطر مرگ آگاهی دارد، و بسیار پرانگیزه و بلندپرواز است – زنی با نیازمندی های بسیار. بعضی از نیازهای او مادی بودند، اما نه همه آنها.

هدف ماریون این بود که به واندا کمک نماید تمام توانایی خود را عرضه نماید، اما بزرگترین نقشی که ایفا کرد این بود که به واندا احساس ثبات بخشید. او سخنرانی های او را برنامه ریزی می کرد، در باره قراردادهای او به مذاکره می پرداخت، حامیان مالی پیدا می کرد و برنامه سفرهای او را می ریخت. ماریون که زنی درشت اندام و موقر بود، تا حدودی فکر می کرد باید نسبت به واندا حالتی مادرانه داشته باشد، اگرچه در واقع از واندا جوان تر بود. معلوم بود رابطه آنها متعادل نیست، اما تنها واندا نبود که از آن سود می برد. زندگی ماریون نیز با تنوع و هیجانی که واندا به آن بخشیده بود پربار تر و جذاب تر شده بود. بعضی معتقد بودند ماریون مسحور، یا حتی عاشق واندا شده است. بعضی در باره ماهیت رابطه آنها به گمانه زنی می پرداختند؛ اگرچه کسی از حقیقت این موضوع اطلاع نداشت، ولی واندا به روشنی از وفاداری ماریون احساس بسیار خوبی می گرفت. در نهایت دوستی او با ماریون احتمالا طولانی ترین رابطه دوستانه در زندگی اش بود. همانطور که یکبار خود واندا در یک سخنرانی در وین به آن اشاره کرده بود، "من نمی توانم در برابر کوه ها مقاومت کنم، به همین دلیل تجرد را انتخاب نموده ام."

بعد از مرگ آرتور در سال 1990 واندا دیگر نمی خواست رابطه عمیق عاطفی با کسی برقرار نماید. یکی از همنوردان قبلی او در این باره چنین می گفت،"هیچ کس عاشق واندا نبود...زنی مانند او، زیبا و باهوش، به سن 50 سالگی نزدیک می شد...هنوز هیچ کس را در زندگی نداشت." اگرچه هنوز به 50 سالگی نرسیده بود، اما این موضوع واقعیت داشت که هرگز از لحاظ عاطفی تا آن حد احساس خلاء نمی کرد. اما وضعیت او به طور قطع یگانه نبود. بسیاری از کوهنوردانی که جوانی خود را وقف کوهنوردی کرده اند میانه سالی خود را تا حدودی در تنهایی، با عکس ها، خاطرات و مجالس گاه و بیگاه کوهنوردی می گذرانند.

با این همه هنوز کسانی بودند که واندا برایشان اهمیت داشت. آلک لوو یکی از آنها بود. می گفت، "من شخصا عاشق واندا بودم...او مانند خواهر بزرگتر من بود. من وقتی کوهنوردی را شروع کردم بسیار جوان بودم – 16 سال. و او همان موقع هم مشهور بود...البته که می دانستم ما با هم برابر نیستیم. او خوی تهاجمی داشت. آدم پیچیده ای بود. اما من عاشقش بودم."

اما شمار دوستان کشته شده واندا در کوهستان بسیار زیاد شده بود. در مصاحبه ای تلویزیونی بعد از بازگشت از برودپیک، او را می بینیم که با چهره ای بی احساس از همنوردان و دوستان زیادی می گوید که در کوهستان جان خود را از دست داده اند، بیشتر از 30 نفر آنها کشته شده بودند. با لحنی خاص می گوید: "این عدد وحشتانکیه. خیلی وقتها به خودم می گم...چرا...چرا من باید این همه رو تحمل کنم. من می دونم زندگی چیه. موقع کوهنوردی می ترسم." مستقیم به دوربین نگاه کرده و اضافه می کند "من ارزش زندگی رو می دونم، و نه فقط زندگی خودم." بعد به نظر می رسد اعتماد به نفس خود را از دست داده و به زمین چشم دوخته و ادامه می دهد، "هر کدوم از ما یک زندگی دیگه هم داریم. ما عزیزانی داریم، اما ... کوهنوردی بخشی از زندگی من شده. اشتیاقی که همه جوانب زندگی من رو در بر گرفته و نمی تونم از اون دست بکشم، همونطور که نمی تونم از زندگی خودم دست بکشم."