کوهنوردان راه آزادی - فصل سیزدهم - 2| ویکی پدیا فارسی

کوهنوردان راه آزادی - فصل سیزدهم - 2

اوا ماتووزسکا روزی را به یاد می آورد که در خانه را باز کرد و واندا را دید که با چهره ای درب و داغان و یک بطری ودکا در دست ایستاده بود. به سرعت به آشپزخانه رفت و دو لیوان خواست.

اوا پرسید: "چی شده؟ ناراحتی؟"

واندا پاسخ داد: "آره. یورک کشته شده."

واندا در حالی که لیوان های مشروب را پر و خالی می کرد در باره اینکه چقدر یورک قوی و استثنایی بود صحبت می کرد. و اینطور نتیجه گیری کرد: "اگه حتی یورک هم در کوهستان می تونه کشته بشه، پس این احتمال برای همه ما وجود داره." یورک قدرتمند. یورک که می شد به او تکیه کرد. لیوان خالی را به میز کوبید. اشک هایش را پاک کرد و پریشان از آپارتمان خارج شد.

وویتک از شنیدن خبر کشته شدن یورک به خشم آمد. او مقصر را اتکای محض یورک به خداوند می دانست که باعث می شد به خطرات واضح هم اعتنایی نداشته باشد. وویتک می گفت: "مطمئنم، به طور 100 درصد، که این طرز فکر باعث این تراژدی شد. یورک به ندرت شکست می خورد. ولی وقتی شکست می خورد تمام وجود او به لرزه می افتاد. او که بسیار مذهبی بود از خدا می پرسید، «چرا این کار رو با من کردی؟ من هرگز در عمرم کار بدی نکرده ام. با ایمان بوده ام. استحقاق آن را نداشتم. چرا؟ چرا؟»"

در آن طرف دنیا کارلوس کارسولیو در مکزیکو سیتی عزادار از دست دادن یورک بود، چرا که آنها دوستان نزدیک یکدیگر شده بودند. کارلوس می گفت: "او زیاد با من صحبت می کرد. او خیلی صریح و سرسخت بود – تا حدی شبیه به شراف. هیچ کس به سرسختی یورک نبود." سپس با کمی بغض در گلو ادامه داد: "بعد...دیگه اونقدرها قد بلند نبود، کمی از موهاش رو از دست داده بود، شکمش یک کمی بزرگ شده بود. اگه در خیابان اونو می دیدی، نمی تونستی حدس بزنی که بزرگترین کوهنورد دنیاست. او در تاریخ هیمالیا نوردی بهترین بود."

کوهنوردان سراسر جهان از شنیده خبر مرگ یورک شکست ناپذیر در بهت فرو رفته بودند. برای مدتی کوهنوردان لهستانی اعتماد به نفس و دل و جرات خود را از دست دادند. آرتور کوهنوردی را متوقف کرد. تمام کشور عزادار بود.

***

روز ارواح، دوم نوامبر 1989. روز سرد و گرفته ای بود و باران ریزی به طور مداوم می بارید. کلیسای کاتوویچ مملو از عزاداران بود. صدها نفر – اعضای خانواده، همنوردان، دوستان و غریبه ها – در آنجا جمع شده بودند تا به یورک کوکوچکا، نشانه ای از شجاعت و شهامت برای بی شماری از افراد، ادای احترام کنند. نوای زیبای عشای ربانی از دیوارهای سنگی منعکس می شد و قلب های آنها را متاثر می ساخت و اشک در چشمانشان حلقه می زد. وقتی عشای ربانی تمام شد سکوت فضای کلیسا را فرا گرفت. در همان موقع گروهی از نوازندگان اهل ایستبنا، روستای خانواده یورک، با ترومپت هایشان آخرین موسیقی خداحافظی را نواختنند. در سکوت و فروتنی همگی از کلیسای جامع خارج شدند.

سلینا مجبور بود عملگرا باشد. می بایست با زندگی بعد از یورک خو بگیرد. آنها هیچ گاه به طور جدی در باره آینده برنامه ریزی نکرده بودند. توضیح می داد: "در دوره کمونیست ها این کار رو نکردیم. دلیلی وجود نداشت. فقط زندگی می کردیم." اما حالا آینده در برابر او قرار داشت، و او با دو پسر نه و چهار ساله تنها بود. از آنجا که برای پرداخت بیمه عمر می بایست جسد او پیدا شده باشد، در گزارش رسمی چنین ذکر شد که همنوردانش او را پیدا کرده و در همانجا در شکافی دفن کردند. پول بیمه و مقداری اجاره برایش باقی مانده بود. خوشحال بود از اینکه هیچ گاه در زندگی بریز و بپاش نداشته اند. توجه او معطوف به بچه ها بود؛ مسئولیت آنها را بر عهده داشت، و همانها به او قدرت می بخشیدند. جامعه کوهنوردی در سکوت از او حمایت می کرد، اما احترام آنها نسبت به حریم خصوصی باعث می شد که گاه به طرز بی رحمانه ای احساس تنهایی کند. سلینا قوی بود. در طی همه آن سالها که یورک برای برنامه های بزرگ به مسافرت می رفت یاد گرفته بود چطور زندگی را بچرخاند. اما این بار تفاوت داشت: حال می بایست یاد بگیرد چطور عزادار باشد. هیچ کس نمی توانست آن را به او یاد دهد.

به خاطره 14 سال زندگی زناشویی لبخند می زد. چهارده سال مدت زیادی نیست و می دانست مدتی که واقعا در کنار هم قرار داشتند بسیار کمتر از این زمان بود، شاید در حدود نیمی از آن. می گفت: "وقتی واقعا در کنار هم قرار داشتیم، دوران خوبی را می گذراندیم. دوران خوبی برای هر دو ما بود."

مدارس زیادی از همه جای کشور با او تماس می گرفتند تا در مراسم نامگذاری مدرسه به نام یورک شرکت کند. به خصوص وقتی از لهستانی ها از طریق همه پرسی خواسته شد تا بین دو نام برای مدرسه ای مهم یکی را انتخاب کنند برایش خیلی جالب توجه می نمود: بین ژان پاپ پل دوم و یرزی کوکوچکا. آنها کوکوچکا را انتخاب کردند. این موارد باعث می شد احساس غرور کند: صدها کودک و جوان کم سن و سال به او خیره می شدند و از او سوال می پرسیدند، و از او به خاطر یورک قهرمان شان تشکر می کردند. در کاتوویچ یک محله به طور کامل به نام کوکوچکا نام گذاری شد. یورک هیچ گاه از خاطره لهستان محو نمی شد – از این نظر اطمینان داشت.

اگرچه بارها از یورک خواسته بود او را با خود به یکی از کمپ های اصلی ببرد، تنها در سال 2009 بود که بالاخره موفق به انجام چنین کاری شد. او به پای رخ جنوبی لوتسه رفت تا به یورک و تمام کسانی که بر روی آن جبهه عظیم جان خودشان را از دست بودند ادای احترام کند. وویتک که حال 30 سال داشت، از ابهت آن دیواره شگفت زده شده بود. بعد از گذراندن شبی در کمپ اصلی، تماشای آن در نورهای مختلف، و مشاهده کوهنوردان از طریق دوربین، معنی ارزیابی کریستف از مرگ یورک را بهتر می فهمیدند: "او مانند یک کوهنورد به طور کلاسیک کشته شد: دیواره ای پرشیب، سقوط، پاره شدن طناب، و پرت شدن تا پای دیواره."

***

کریستف تمام علاقه خود نسبت به صعود آن دیواره را از دست داده بود. می گفت: "دیگر مشکل شناخته نشده ای در باره این دیواره وجود ندارد. حال دیگر هر سانتیمتر آن را می شناسم." ریژیارد با او هم عقیده بود، به علاوه به اندازه کافی لهستانی ها در آن دیواره کشته داده بودند. اما سخن نهایی را معاون سرپرست برنامه، ریژیارد وارچکی با اندوه، ولی با دقت به زبان آورد: "به علاوه، از بهترین کوهنوردان، فقط تعداد کمی در لهستان باقی مانده اند."