کوهنوردان راه آزادی - فصل سیزدهم - 1| ویکی پدیا فارسی

کوهنوردان راه آزادی - فصل سیزدهم - 1

فصل سیزدهم - سقوط غول ها

 قلل کوه ها، رعد و برق آسمان، امواج دریاها، با من سخن می گویند...و روحم به پرواز در می آید.

دان جورج، روحم به پرواز در می آید

 

کریستف قبل از آنکه در آخرین روز سال 1988 از طریق مسیر عادی قله لوتسه را صعود کند دو بار بر روی رخ جنوبی آن تلاش کرده بود. در واقع می شد گفت رخ جنوبی لوتسه تبدیل شده بود به "مسئله لهستانی ها"، همانطور که اورست تبدیل به مسئله بریتانیایی ها، و نانگاپاربات تبدیل به مسئله آلمانی ها شده بود. قبل از آن در سال 1985 کریستف همراه با میروسلاو داسال ملقب به "فالکو"، والنتی فیوت، و آرتور هاژر رخ جنوبی لوتسه را تا ارتفاع 8250 متری صعود کرده بودند. دو سال بعد او و آرتور هاژر کمی بالاتر و تا ارتفاع 8300 متری بالا رفته بودند. آنها یک شب را در یک غار برفی گذراندند ولی بعد به دلیل وزش بادهای قدرتمند سه کیلومتر فرود آمده تا از آنجا فرار کنند.

وقتی کریستف در سال 1988 به لوتسه بازگشت از جراحات ناشی از حادثه ای در بهاگیراتی واقع در منطقه گاروال هند آسیب دیده بود. گزارش پزشک روشن بود: آسیب به ریه ها همراه به آسیب به مهره هشتم ستون فقرات، وضعیتی که بیمار باید تا مدتی بدون حرکت بماند تا به ستون فقرات و نخاع آسیب بیشتری وارد نیاید. کوهنوردی تعطیل.

پزشک بیمار خود را نمی شناخت. وقتی از کریستف برای صعود زمستانی لوتسه دعوت به عمل آمد او پاسخ مثبت داد، و برای اینکه به ستون فقراتش فشار کمتری وارد آید و صاف بایستد، یک کمربند طبی مخصوص زیر لباس هایش پوشید. دعوت از طرف یک تیم بلژیکی صورت گرفته بود و دوست نزدیک او، اینگرید باینس، هم در آن تیم حضور داشت. بلژیکی ها که از توانایی لهستانی ها در صعودهای زمستانی مطلع بودند از کریستف، آندری زاوادا، و لژک سیچی دعوت کردند تا به آنها در آن برنامه کمک کنند. چهار کوهنورد در اواخر دسامبر عازم شدند و به ارتفاع 6400 متری در خم غربی بین اورست و لوتسه رسیدند.

بیماری همه آنها را از پا در آورد مگر کریستف. تنها راه صعود قله این بود که به تنهایی عازم شود، بنابراین بند کمربند طبی اش را محکم کرد و راهی شد. هفته ها بود که کسی به کمپ 3 صعود نکرده بود و طوفان همه چادرها را پاره کرده بود. او خود را در میان پارچه های یکی از آنها جا داد و منتظر شد تا شب به سر آید. صبح روز بعد صعود خود را ادامه داد و به قله رسید.

این اولین صعود زمستانی قله لوتسه به صورت انفرادی انجام گرفته بود.

فرود بسیار دشوارتر از صعود بود. تا آن موقع درد پشتش بی اندازه بدتر شده بود و فرود طبیعی درد را حتی شدیدتر می ساخت. تنها می توانست هر بار بیست قدم بردارد. بعد به روی شیب دراز می کشید تا درد کمتر شود، کاری بسیار خطرناک بر روی آن شیب های یخ زده. از آن بدتر اینکه مرتب به خواب می رفت. چند ماه بعد حتی خودش هم باورش نمی شد چه کاری کرده است، "چهار ماه بعد از حادثه در بهاگیراتی، در زمستان، با کمر بند طبی، و انفرادی. اما صعودش کردم." وقتی پزشک او خبر صعود او را در روزنامه ها خواند گفت کریستف "دیوانه" است. کریستف هم معتقد بود پر بیراه نگفته است.

کریستف و آرتور در سال 1989 یک بار دیگر به رخ جنوبی لوتسه بازگشتند. رینهولد مسنر یک تیم از ستاره های بین المللی را گرد هم آورده بود تا آن را صعود کنند. اما تیم آنها در باره نحوه صعود اتفاق نظر نداشت. هر کدام از آنها می خواست افتخار صعود نصیب او شود، و هیچ گاه نتوانستند مانند یک تیم متحد عمل کنند. برنامه شان شکست خورد.

در همان حال یک فاجعه وحشتناک در یال غربی اورست در حال شکل گیری بود. یک تیم بین المللی 18 نفره به سرپرستی جنک چروباک لهستانی موفق شد دو لهستانی را به قله برساند؛ اما از 10 کوهنورد لهستانی تنها پنج نفر آنها بازگشتند. کوهستان هر سال کوهنوردان لهستانی را به کام مرگ می کشاند، اما معمولا یک یا دو نفر. اما نه این بار.

گزارش پاییزه الیزابت هاولی در این باره کاملا گویا بود: "لهستانی های خیلی زیادی کشته شده اند."

***

زمانی که یورک هر 14 قله 8000 متری را صعود کرد، سلینا نفس راحتی کشید. اگرچه شک داشت یورک بتواند زندگی در برنامه های بزرگ را برای همیشه به کناری گذارد، اما امیدوار بود حداقل برای مدتی دور آن را خط بکشد. کمیته المپیک در کنار مدال های طلا یک مدال افتخاری نیز به او اعطا کرد تا در کنار سایر مدال های او که دولت لهستان به او داده بود قرار گیرد. در لهستان او را "مرد سال" نامیدند و اغلب مردم فکر می کردند یورک خود را بازنشسته خواهد کرد. اما برای یورک آن مسابقه فقط یک مسابقه بود. آن مسابقه عشق و علاقه او نسبت به کوه های مرتفع، یا بلندپروازی ها در باره صعود مسیرهای دشوار و جالب توجه را از بین نبرده بود. یک مسیر به خصوص همچنان ذهن او را مشغول ساخته بود.

رخ جنوبی لوتسه گویی طلسم شده بود. بعضی از کوهنوردان آن را مهمترین رخ هیمالیا می نامیدند. مسنر بعد از شکست در صعود آن مدعی شد غیر ممکن است این دیواره در قرن20ام – و حتی احتمالا 21ام – صعود شود. یورک نظر دیگری داشت.

او از زمانی که عکسی از آن را در یک تقویم، 12 سال پیش از آن، دیده بود به آن فکر می کرد. در آن زمان صعود آن جبهه در مخیله او هم نمی گنجید. اما در سال 1981 وویتک آن را پیشنهاد کرده و یورک پذیرفته بود ممکن است صعود آن عملی باشد چرا که او به قدرت قضاوت وویتک اعتماد داشت. در عوض آن سال به ماکالو رفتند. یورک تا آن موقع چند تلاش جدی انجام داده بود ولی بعد از آنکه شنید مسنر نتوانسته آن را صعود کند اشتیاقش برای صعود آن بیشتر شد. حس رقابت جویی در او همچنان بسیار قوی بود. او به سرعت برای گرفتن مجوز اقدام کرد و مطمئن بود که در پیدا کردن کوهنوردان خوب مشکلی نخواهد داشت.

یورک در ایتالیا در آپارتمان یکی از دوستانش بود که صاحبخانه به او گفت که یک تلفن دارد. اخبار وحشتناکی رسید. پنج نفر از بهترین کوهنوردان لهستان در اورست کشته شده بودند. می گفت: "در آن لحظه همه چیز تغییر پیدا کرد. تصاویر همنوردانم از پیش چشمم می گذشتند. حس بسیار عجیبی به من دست داده بود که گویی می خواستم یک قدم به عقب بر گردم و همه چیز را پاک کنم. به طور غیر منطقی احساس مسئولیت می کردم. فقط می خواستم پنهان شوم. تنها باشم."

او سوار قطار بعدی به شمال ایتالیا شد، در کوپه اش را بست و بر روی صندلی نشسته و سرش را میان دستانش گرفت. تیم او از بین رفته بود. دوستانش کشته شده بودند.

با گذشت زمان، توانست منطقی تر فکر کند و خود را وا دارد که آرام باشد. و مدتی صبر کند. در طی دو هفته با خود در باره رخ جنوبی لوتسه کلنجار می رفت. حتی جدولی کشید و نقاط مثبت و منفی را در دو ستون در کنار هم نوشت. در نهایت تصمیم گرفت مانند همیشه تصمیم گیری نماید – با کمک غریزه. ندای درونی او در باره رخ جنوبی لوتسه کاملا آوای روشنی داشت: یا الان یا هیچ وقت. مسنر در مورد یورک عقیده داشت از این نظر که او همیشه به شَّم خود اعتماد می کند در میان کوهنوردان بزرگ لهستانی بی نظیر است. حق با مسنر بود.

در ماه ژوئن به باشگاه کاتوویچ گفت که می خواهد پاییز آن سال به رخ جنوبی لوتسه بازگردد و به دنبال همنوردان خوب است. آرتور و کریستف به تازگی از سومین تلاش خود بر روی آن بازگشته بودند، و اگرچه مطمئن بودند می توانند آن را صعود نمایند اما در آن موقع از آن خسته شده و ترجیح می دادند تا تلاشی دیگر یک یا دو سال صبر کنند. آرتور همچنین در حادثه اورست در امر امداد بسیار کمک کرده و کاملا فرسوده شده بود. هر دو دعوت او را رد کردند و تلاش کردند او را قانع سازند برای صعود آن مدتی صبر نماید. آنها می خواستند با او صعود کنند. صعود آنها می توانست انتقامی از آن کوه باشد که چندین بار آنها را دست خالی به خانه بازگردانده بود. اما نه حالا. بعد از فاجعه اورست یانوژ نیز حال روحی خوبی نداشت. همه می خواستند مدتی را در محیط پرآسایش خانه و زمین مسطح بگذراند. حتی حامیان مالی یورک نیز از او خواستند برنامه را تا سال 1990 به تاخیر اندازد.

اما یورک در آن موقع روحیه انتظار کشیدن نداشت. دست پرورده او، آرتور، در بهار آن سال اعلام کرده بود که در نظر دارد تمام 8000 متری ها را در طی یک سال صعود نماید. یورک کمی ناراحت شده بود، زیرا این برنامه بلندپروازانه در صورت موفقیت، دستاورد خود او را در سایه قرار می داد. آرتور و تیمش در حال تهیه یک میلیون دلاری بودند که فکر می کردند برای این برنامه نیاز دارند . اما مقامات پاکستان از دادن مجوز صعود به پنج تا از قله ها در کشورشان خود داری کردند. پایان برنامه ریزی.

از بین رفتن آن ناراحتی، و دیگری ادعای مسنر مبنی بر اینکه این جبهه غیر قابل صعود است، به خصوص آتش شوق او را برای این برنامه بیشتر شعله ور ساخته بود. حال بخت صعود آن فراهم آمده بود. او آن رخ را می شناخت؛ او بخش زیادی از مسیر را می شناخت؛ و فکر می کرد می داند چطور آن را تمام کند. اما نمی توانست این کار را به تنهایی انجام دهد.

یورک از اینکه نمی توانست همنوردان مورد علاقه اش را برای این برنامه مجاب کند سرخورده شده بود. صبر او به پایان رسیده و از همه جای لهستان کوهنوردان را دعوت می کرد. می گفت: "مجبور بودم یا جوان های عصبانی را ببرم یا پیش کسوت های واقعا مسن. دومی ها را انتخاب کردم. درست قبل از عزیمت ریژیارد پاولوسکی پذیرفت که همطناب او در لوتسه باشد.

ریژیارد نیز عضو باشگاه کاتوویچ بود اما تا آن موقع فقط یک بار با یورک هم طناب شده بود، بر حسب اتفاق آن هم بر روی رخ جنوبی لوتسه. قد بلند و لاغر و خطوط عمیقی در چهره که نمایانگر عزم راسخ او بود. ریژیراد به اندازه یورک تجربه نداشت، ولی صعودهای قابل ذکری را به انجام رسانده بود از جمله صعودهایی در آمریکای شمالی و جنوبی، آلپ، قفقاز، پامیر و تیان شان و همینطور برودپیک.

رِیژیارد در سن 14 سالگی از سیلسیای شمالی به کاتوویچ مهاجرت کرده بود چرا که والدینش معتقد بودند با تحصیل در دانشگاه معدن می تواند زندگی خوبی برای خود تشکیل دهد. در آنجا به طور رایگان محل زندگی، غذا و آموزش های تئوری و عملی در مورد معدن کاوی ذغال سنگ در اختیار او قرار می گرفت. در نتیجه آن آموزش ها به مدت 10 سال در معادن ذغال توانست کار کند، در زمانه ای که داشتن هر شغلی غنیمت شمرده می شد. حتی در بدترین دوران لهستان، اشتهای روس ها برای ذغال سنگ لهستان پایان نمی پذیرفت.

ریژیارد ذاتا به ورزش علاقه زیادی داشت. ابتدا به جودو می پرداخت. بعد به کوهنوردی روی آورد. او به باشگاه کاتوویچ پیوست و به زودی با اعضا همیشگی آنجا، از جمله یورک، آشنا شد. برای اغلب اعضا، باشگاه بعد از خانواده نقش دوم را داشت. از آنجا که ریژیارد خانواده ای در آن شهر نداشت، باشگاه برای او همه چیز بود. به زودی همراه با دیگر اعضا باشگاه به کار رنگ آمیزی و تمیزکردن برج ها و دودکش ها پرداخت. بالاخره کار در معادن ذغال سنگ را به طور کامل کنار گذاشت و از راه دودکش ها و مربی گری در صخره های اطراف به گذران زندگی می پرداخت.

سلینا به یاد می آورد که کارهای معمول قبل از برنامه های بزرگ این بار برای یورک کمی تفاوت کرده بود. آخرین روزهای قبل از عزیمتشان بسیار پرآشوب تر از دفعات قبل بود. یورک معمولا مقدار زیادی غذا و وسایل کوهنوردی را از لهستان تهیه می کرد. بشکه های متعدد مواد غذایی! اما این بار تقریبا هیچ چیز با خود نبرد. فقط یک کوله.

سلینا برای بدرقه به ایستگاه قطار آمد. به روشنی آن را به خاطر دارد: یورک با یک کوله پشتی کوچک آنجا ایستاده بود. آنقدر افراد مختلف آنجا بودند و با یورک به رفع و رجوع کارها در آخرین لحظات می پرداختند که سلینا فرصت پیدا نکرد به طور مناسب با او خداحافظی کند. یک لحظه به خود آمد و جمعیت زیادی یورک را احاطه کرده و لحظه ای بعد قطار حرکت کرده بود. "هیچ کاری نمی توانستم بکنم. به همین دلیل سوار اتومبیل شدم و به سمت خانه راندم."

***

یورک در برنامه یادداشت های روزانه می نوشت.

یادداشت های روز 6 سپتامبر همگی در باره کارهای برنامه بود: چه کسی طناب ثابت نصب می کرد، چه کسی کمپ ها را برقرار می کرد، وضعیت هوا. او در مورد دغذغه های شخصی اش ننوشته بود، فقط اینکه می خواست به پیش بروند، شاید کمی سریعتر.

تا تاریخ 17 اکتبر به نظر می آمد نگران شده است. "تمام شب باد شدیدی می وزید...که از دره پایین می آید. فشار هوا مرتب بالا و پایین می رود...چه خبر است؟ ناراحتیم. احساس می کنم اولین راند مسابقه را باخته ایم. باید عجله کنیم زیرا بادهای پاییزی در راهند. حال باید به سرعت تصمیم بگیریم و پایین می رویم. ساعت 10 در کمپ اصلی هستیم."

ریژیارد به یاد می آورد که یورک چندان خوشحال به نظر نمی رسید. سراسیمه بود. هر دو از وضعیت هوا ناراحت بودند اگرچه هر دو معتقد بودند مسیر بسیار دشوار است. به شدت مایل بودند آن را صعود نمایند. شاید بیش از حد تمایل داشتند. آیا اگر به قله می رسیدند اوضاع عوض می شد؟ آیا به آن کسی که می خواستند باشند بیشتر نزدیک می شدند؟

قبل از آنکه عازم تلاش جهت صعود قله شوند یورک در باره برنامه اش در مورد چند روز آینده چنین نوشت:

23 و 24 اکتبر – فرود

26 اکتبر – حرکت به سمت کاتماندو

3 نوامبر – کاتماندو

20 نوامبر – ملاقات در ایتالیا

2 دسامبر – بازگشت به کاتوویچ

 

روز 24 اکتبر یورک و ریژیارد در آخرین کمپ بودند. ساعت 8 صبح کمپ را ترک کردند. هوا عالی بود.

آخرین شب مانی شان در ارتفاع بین 8200 متر تا 8300 متر قرار داشت. هوا همچنان خوب مانده بود. روزها بود که با سرما و خستگی و ترس خود می جنگیدند. حال رگه باریکی از احتمال موفقیت را می توانستند ببینند. ریژیراد در آرامش قرار داشت و از سکوت کوهستان لذت می برد. به این فکر می کرد که شاید واقعا بتوانند آن دیواره را صعود کنند. نبرد چندین ماهه آنها رو به پایان می رفت. رخ جنوبی لوتسه گویی می خواست به آنها روی خوش نشان دهد. احساس می کرد که یکی از آن نخبگانی خواهد شد، که اگر موفق به صعود شوند، در کتاب های تاریخ کوهنوردی از آنها نام برده می شود.

آنها تا یال قله تنها چند متر فاصله داشتند، جایی که آرتور و کریستف یک شب را در آنجا در حفره ای برفی در سال 1987 گذرانده بودند. بسیار به قله نزدیک بودند. فقط یک قسمت مشکل باقی مانده بود – یک سینه سنگی که لایه نازکی برف روی آن را پوشانده بود. آنها یک طناب 80 متری 7 میلی متری به همراه داشتند. طناب شان به طور غیر معمولی نازک بود، اما عمدا آن را انتخاب کرده بودند و حتی طناب دوم هم همراه نداشتند تا سرعت صعودشان بیشتر شود.

ریژیارد برای کارگاه دو بلوکچه را دور منقاری سنگی انداخت. یورک صعود خود را آغاز نمود و بعد از 20 متر یک میخ به عنوان میانی کوبید. ریژیارد هر حرکت او را زیر نظر داشت. "او را حمایت کرده و تا جایی که می توانستم از نظر فکری به او کمک می کردم. یورک با اعتماد به نفس صعود می کرد، و سرعتش بر روی سینه سنگی به طور محسوسی کمتر نشد."

***

سلینا با پسر بزرگش ماچیک در کاتوویج بود و پسر کوچکشان، وویتک، در خانه ییلاقی شان در کنار مادربزرگش به سر می برد. در اولین ساعات روز 24 اکتبر وویتک کابوسی در خواب دید. او همراه با پدرش سوار بر یک آسانسور بالا و پایین می رفت. بالا و پایین. بالا و پایین. از آن بالا و پایین رفتن حالش داشت به هم می خورد. می خواست بیرون برود. اما آسانسور متوقف نمی شد. حتی یورک نمی توانست آن را نگه دارد. وویتک وحشت زده و جیغ کشان از خواب پرید. ساعت 4 صبح بود.

***

ریژیارد از محل حمایت یورک را می دید که خود را سانتیمتر به سانتیمتر بر روی سینه سنگی پوشیده از برف بالا می کشد. فقط چند متر تا انتهای آن جبهه عظیم باقی مانده بود. او می توانست آسمان آبی را پشت سر یورک ببیند. بعد از اتمام دیواره یک یال برفی تا قله ادامه پیدا می کرد. یورک خودش را به سینه سنگی چسبانده بود. ریژیارد نفسش را در سینه حبس کرده بود.  با دستانش به دنبال گیره بهتر می گشت. کرامپون هایش بر روی سطح سیقلی صخره خط می انداختند.

در این موقع گذر زمان برای ریژیارد کند شد. با خودم گفتم "یورک مواظب باش. ناگهان همنوردم به آرامی با لایه ای از برف در حال سقوط بود." کرامپون های یورک لغزیده بود. سعی می کرد با کلنگ یخ و نوک کرامپون هایش خود را نگه دارد. اما در حال سقوط بود. ریژیارد از محل حمایت سقوط او را مشاهده می کرد. "کاری از دستم بر نمی آمد. سرعت او هر لحظه بیشتر می شد. به صخره ها برخورد کرد. وحشتم بیشتر می شد. به درون خودم فرورفته و دست به دعا برداشتم. هیچ کاری نمی توانستم بکنم جز اینکه طناب را نگه دارم. بنگ. میخ کنده شد. به سقوط خود ادامه داد. آیا این آخر کار است؟ خدای من!"

ریژیارد طناب را در دستانش محکم گرفت و منتظر بود که به آن شوک وارد شود. فشار سقوط یورک او را به صخره چسباند. برای لحظه ای ترسید مبادا حمایت از جای خود کنده شود اما مقاومت کرد. همه چیز را با سرعت آهسته می دید، در حالیکه کل آن اتفاق بیش از چند لحظه طول نکشیده بود. "فقط یک لحظه صدای برخورد کلنگ را به صخره شنیدم. دستکش قرمز رنگ یورک را دیدم که به آرامی در حال سقوط است."

بعد زمان برای ریژیارد از حرکت ایستاد. سکوت کامل برقرار بود. تا جایی که می توانست گردن کشید تا یورک را پیدا کند. او باید همان پایین ها باشد. اما با کنده شدن میخ معلوم بود که باید بسیار پایین تر سقوط کرده باشد. شاید مجروح شده بود. در این موقع بود که متوجه طناب نازک و بی فایده در دستانش شد. "هیچ وزنی در انتهای آن نبود. به راحتی می توانستم آن را بکشم. بالا و پایین. بالا و پایین."

طناب را به سمت خود کشید. فقط دو متر طناب باقی مانده و انتهای آن بریده شده بود؛ بر روی لبه صخره ای و تحت فشار سقوط.

ساعت 9 صبح بود – تقریبا ساعت 4 صبح در لهستان.

ریژیارد اصلا نمی دانست یورک چقدر سقوط کرده است. یورک بی سیم را به همراه داشت بنابراین ریژیارد نمی توانست با کمپ اصلی تماس بگیرد، و همچنین محل آنها از کمپ اصلی دیده نمی شد. هیچ کس به جز ریژیارد آن حادثه را ندیده بود.

"همنوردم – بزرگترین کوهنورد لهستان، دوستم – در پیش چشمانم سقوط کرده بود. می بایست کاری کنم."

ادامه صعود از مخیله او هم عبور نکرد. فقط به دو موضوع فکر می کرد: یورک را پیدا کند و از این کوه زنده پایین بروند. او فرود طبیعی خود را با نهایت دقت شروع کرد تا اینکه به طناب های ثابت قدیمی و آفتاب سوخته برخورد. از میان آنها مقداری طناب که می شد تا حدی به آن اعتماد کرد سر هم نمود. با تمرکز فراوان تکه های طناب را قطع می کرد تا بتواند طنابی برای فرودی آماده کند. فرود خود از رخ جنوبی را آغاز نمود. قسمت های ساده تر را به طور طبیعی و قسمت های پرشیب را با طناب فرود می رفت تا به کمپ آخر، در ارتفاع 7900 متر برسد.

ساعت ها و ساعت ها گذشت. افکار متفاوتی از مغزش می گذشت. اگر چه سعی می کرد تصویر سقوط را از جلوی چشمانش پاک کند اما مرتب پیش چمانش می آمدند. تمرکز کن. بدون اشتباه. روز به اتمام می رفت و کم کم دید خود را از دست می داد. تا اینکه هوا کاملا تاریک شد. می دانست برای پرهیز از اشتباهی مرگبار باید توقف کند اما چادر کجا بود؟ مطمئن بود باید همان نزدیکی باشد، بنابراین در کوله اش به جستجوی چراغ پیشانی پرداخت. کنترل خوبی بر روی دستانش نداشت، و مغزش کرخ شده بود. نمی توانست چراغ پیشانی را روشن کند. و بعد چراغ از دستش افتاد. هیچ چاره ای نداشت: یک شب مانی دیگر در بالای ارتفاع 8000 متر.

***

ریژیارد روز بعد با احساس کراهت از کنار چادرشان، که فقط 100 متر از محل شب مانی فاصله داشت، گذشت. اواسط روز، دوستانش را دید که از کمپ اصلی بالا آمده و به سمت او صعود می کردند. آنها نگران یورک و ریژیارد بودند، چرا که دو روز بود از آنها خبری نرسیده بود. ریژیارد ماجرا را شرح داد. آنها می توانستند ببینند چه بر سر ریژیارد آمده است. آنها به او کمک کردند و شب را در کمپ 3 گذراندند. روز بعد تا کمپ اصلی فرود آمدند و عملیات جستجوی بزرگی را آغاز کردند. آنها در آن وسعت کوهستان به دنبال یورک می گشتند، در میان کلاف سردرگمی از سنگ و یخ، برج ها و دهلیزها. تلاششان بی ثمر بود.

***

صبح که سلینا کارهای خانه داری را آغاز کرده بود، مادربزرگ وویتک تلفن زد و در باره کابوس او گفت. سلینا به آن وقایع گوش کرد و تا جایی که می توانست وویتک را آرام نمود، و بعد به سراغ کارهای روزمره رفت.

اواخر آن روز در خانه آنها را زدند. بلند شد و از پنجره ای که به راهرو باز می شد به بیرون نگاه کرد. یانوژ ماژر و همسرش آنجا ایستاده بودند. سلینا چنین به یاد می آورد: "دلم فرو ریخت".